سخن پیامبر
« اِنَّ قَلِيلَ العَمَلِ مَعَ العِلمِ کَثِيرٌ وَ کَثِيرَ العَمَلِ مَعَ الجَهلِ قَلِيلٌ »
نهج الفصاحه ، حديث 873
کار اندک که با بصيرت و دانش انجام گيرد بسيار است و کار بسيار که با ناداني صورت پذيرد اندک است .
  • تاريخ: دوشنبه 9 آبان 1390

رسول خدا صلى الله عليه و آله


           

 

جعفر شریعتمداری


رسول خدا صلى الله عليه و آله
محمد بن عبداللّه بن عبدالمطلب (شيبة الحمد، عامر) بن هاشم (عمروالعلى ) بن عبد مناف (مغيرة بن قصى (زيد) بن كلاب (حكيم ) بن مرة بن كعب بن لؤ ى بن غالب بن فهر (قريش ) بن مالك بن نضر (قيس ) بن كنانة بن خزيمة بن مدركة (عمرو) بن الياءس بن نزار (خلدان ) بن معد بن عدنان عليهم السلام .


ميلاد رسول خدا صلى الله عليه و آله

در تاريخ ولادت رسول خدا صلى الله عليه و آله اختلاف است : مشهور شيعه هفدهم (ربيع الاول ، 53 سال قبل از هجرت ) و مشهور اهل سنت دوازدهم ربيع الاول است و اقوال مختلف ديگر نيز بيان شده .


كلينى دوازدهم ربيع الاول عام الفيل (15) (هنگام زوال يا بامداد) و مسعودى : هشتم ربيع الاول عام الفيل پنجاه روز پس از آمدن اصحاب فيل به مكه دانسته اند.(16)


كلينى مى نويسد: مادر رسول خدا صلى الله عليه و آله در ايام تشريق (يازدهم و دوازدهم و سيزدهم ماه ذى الحجه ) نزد جمره وسطى كه در خانه عبدالله بن عبدالمطلب واقع بود باردار شد(17) و رسول خدا در شعب ابى طالب در خانه محمد بن يوسف در زاويه بالا به هنگام ورود به خانه در دست چپ واقع مى شود از وى تولد يافت .


ابن اسحاق روايت مى كند: ((آمنه )) دختر ((وهب )) مادر رسول خدا مى گفت كه : چون به رسول خدا باردار شدم به من گفته شد: همانا تو به سرور اين امت باردار شده اى ، هرگاه تولد يافت ، بگو: (( اعيذه بالواحد من شر حاسد. )) ((او را از شر هر حسد برنده اى به خداى يكتا پناه ميدهم )) سپس او را ((محمد)) بنام .

چون رسول خدا تولد يافت ، آمنه براى عبدالمطلب پيام فرستاد تا او را ببيند، عبدالمطلب آمد و او را در بر گرفت و به درون كعبه برد و براى وى دست به دعا برداشت آنگاه او را بمادرش سپرد و براى او در جستجوى دايه برآمد.(18)


دوران شيرخوارگى و كودكى پيامبر صلى الله عليه و آله

رسول خدا صلى الله عليه و آله هفت روز از مادر خود ((آمنه )) شير خورد (19) و روز هفتم ولادت ، عبدالمطلب ، قوچى براى وى عقيقه كرد .عبدالمطلب فرزند خود  را ((محمد)) ناميد.

سپس كنيز ابولهب ((ثويبه )) كه پيش از اين ، حمزة بن عبدالمطلب را شير داده بود، چند روزى رسول خدا را شير داد.

به گفته يعقوبى : ((ثويبه )) جعفر بن ابى طالب را نيز شير داده است (20) آنگاه سعادت شير دادن رسول خدا نصيب زنى از قبيله ((بنى سعد بن بكر بن هوازن )) به نام ((حليمه )) دختر ((ابوذؤ يب : عبدالله بن حارث )) شد.


حليمه ، دو سال تمام رسول خدا را شير داد و در دو سالگى او را از شير بازگرفت و حضرت در حدود چهار سال نزد حليمه در ميان قبيله بنى سعد اقامت داشت و قضيه ((شق صدر)) در همان جا روى داد (21) و در سال پنجم ولادت ، حليمه او را به مادرش بازگرداند. (22)


سفر رسول خدا به مدينه در شش سالگى

از عمر رسول خدا شش سال تمام مى گذشت كه مادرش ((آمنه )) وى را براى ديدن دايي هايش به مدينه برد و هنگام بازگشت به مكه در ((ابواء)) در گذشت و همان جا به خاك سپرده شد. بعد از آن ((ام ايمن )) رسول خدا را با همان دو شترى كه از مكه آورده بودند به مكه بازگرداند.


رسول خدا كه در سال حديبيه بر ((ابواء)) مى گذشت ، قبر مادر خود را زيارت كرد و بر سر قبر گريست .(23)


سفر اول شام

رسول خدا صلى الله عليه و آله نه ساله يا دوازده ساله و به قول مسعودى سيزده ساله بود(24) كه همراه عموى خود ابوطالب كه با كاروان قريش  براى تجارت به شام مى رفت ، رهسپار شام شد.

اين سفر در دهم ربيع الاول سال سيزدهم واقعه فيل اتفاق افتاد(25) و چون كاروان به ((بصرى )) رسيد، راهبى به نام ((بحيرى )) كه از دانايان كيش مسيحى بود، از روى آثار و علايم ، رسول خدا را شناخت و از نبوت آينده وى خبر داد.


حوادث مهم در دوران جوانى ، قبل از بعثت

در ترتيب وقوع اين حوادث كم و بيش اختلاف است و مسعودى ترتيب و فاصله تاريخى آنها را چنين گفته است : ميان ميلاد رسول خدا كه در عام الفيل بوده است و ((عام الفجار)) بيست سال فاصله شد.


چهار سال و سه ماه و شش روز بعد از ((فجار چهارم ))، رسول خدا براى ((خديجه )) رهسپار سفر بازرگانى شام شد. دو ماه و بيست و چهار روز بعد با خديجه ازدواج كرد.


فجار

در جوانى رسول خدا صلى الله عليه و آله جنگ فجار، ميان قريش و بنى كنانه و بنى اسد بن خزيمه از طرفى ، و بنى قيس بن عيلان از طرف ديگر روى داد.

((نعمان بن منذر)) پادشاه حيره كاروانى با بار پارچه و مشك به بازار ((عكاظ)) فرستاد، در اين هنگام ((براض بن قيس )) از بنى كنانه به منظور كشتن وى رهسپار شد و بر او تاخت و او را كشت و چون اين قتل در ماه حرام بود ((فجار)) ناميده شد.(26)


يعقوبى مى گويد: در ماه رجب كه نزد آنان ماه حرام بود و در آن خونريزى نمى كردند، جنگيدند، به اين جهت ((فجار)) ناميده شده است ، چرا كه در ماه حرام ، فجورى (گناهى بزرگ ) مرتكب شدند.(27)


رسول خدا بيست ساله بود كه در ((فجار)) شركت كرد(28) و جز ((يوم نخله )) در باقى روزها حاضر بود(29) و جنگ فجار در ماه شوال به پايان رسيد.


حلف الفضول

ابن اثير از ابن اسحاق نقل مى كند كه : مردانى از ((جرهم )) و ((قطوراء)) كه نامهايشان همه از ماده ((فضل )) مشتق بوده است فراهم شده و پيمانى بسته بودند كه در داخل مكّه ستمگرى را مجال اقامت ندهند و پس از آن كه اين پيمان كهنه شد و جز نامى از آن در ميان قريش باقى نبود، ديگر بار به وسيله قبايل قريش تجديد شد و قريش آن را ((حلف الفضول )) ناميد.(30)


اوّل كسى كه در اين كار پيشقدم شد ((زبير بن عبدالمطّلب )) بود كه طوايف قريش را در دارالنّدوه فراهم ساخت و از آن جا به خانه ((عبداللّه بن جدعان تيمى )) رفتند و در آن جا پيمان بستند. (31)


سفر دوم شام و ازدواج با خديجه


1 - ((خديجه )):
دختر ((خويلد)) (ابن اسد بن عبدالعزى بن قصىّ) كه پانزده سال پيش از واقعه فيل تولد يافت (32) ، زنى تجات پيشه و شرافتمند و ثروتمند بود.

او  مردان را براى بازرگانى اجير مى كرد و سرمايه اى براى تجارت در اختيارشان مى گذاشت و حقى برايشان قرار مى داد و چون از راستگويى و امانتدارى رسول خدا خبر يافت ، نزد وى فرستاد و به او پيشنهاد كرد كه همراه غلام وى ((ميسره )) براى تجارت از مكه رهسپار شام شود، رسول خدا پذيرفت و به شام رفت . (33)

اين سفر چهار سال و نه ماه و شش روز پس از ((فجار)) چهارم روى داد. رسول خدا در اين هنگام بيست و پنج ساله بود و چون به ((بصرى )) رسيد ((نسطور)) راهب وى را ديد و ((ميسره )) را به پيامبرى او مژده داد.

ميسره در اين سفر از رسول خدا كراماتى مشاهده كرد كه او را خيره ساخت ، چون به مكّه بازگشت ، از آنچه از نسطور راهب شنيده و خود ديده بود، خديجه را آگاه ساخت و خديجه هم در ازدواج با رسول خدا رغبت كرد(34) و علاقه مندى خود را به ازدواج با وى اظهار داشت .

رسول خدا نيز با عموى خود حمزة بن عبدالمطلب نزد پدر خديجه رفت و خديجه را خواستگارى كرد.(35)
برخى گفته اند كه ((خويلد)) پدر خديجه پيش از ((فجار)) مرده بود و عموى خديجه ((عمرو بن اسد)) وى را به رسول خدا تزويج كرد.(36) تاريخ ازدواج دو ماه و بيست و پنج روز پس از بازگشت رسول خدا از سفر شام بود.(37)


رسول خدا بيست شتر جوان مهر داد و خطبه عقد را ابوطالب ايراد كرد، پس از انجام خطبه عقد، ((عمرو بن اسد)) عموى خديجه گفت : (( محمد بن عبدالله بن عبدالمطلب يخطب خديجة بنت خويلد، هذاالفحل لايقدع انفه . )) يعنى : ((محمد پسر عبدالله بن عبدالمطلب از خديجه دختر خويلد خواستگارى مي كند، اين خواستگار بزرگوار را نمى توان رد كرد)).


ام المؤ منين خديجه در چهل سالگى به ازدواج رسول خدا در آمد و همه فرزندان رسول خدا جز ((ابراهيم )) از وى تولد يافتند.


خديجه قبل از ازدواج با رسول خدا، نخست به ازدواج ((ابوهاله تميمى )) و بعد به ازدواج ((عتيق (38) بن عائذ (39) بن عبدالله بن عمر بن مخزوم )) درآمده بود. وى حدود بيست و پنج سال با رسول خدا زندگى كرد و در شصت و پنج سالگى (سال دهم بعثت ) وفات كرد.(40)


2 - ((سوده )): دختر ((زمعة بن قيس )) بود كه رسول خدا او را پس از وفات خديجه و پيش از ((عايشه )) به عقد خويش درآورد.

((سوده )) نخست به ازدواج پسر عموى خويش ((سكران بن عمرو)) در آمد و با سكران كه مسلمان شده  بود به حبشه هجرت كرد و پس از چند ماه به مكه بازگشتند. سكران پيش از هجرت رسول خدا در مكه وفات يافت و ((سوده )) به ازدواج رسول خدا درآمد.(41) وى در آخر خلافت ((عمر)) و يا در سال 54 هجرى وفات كرد.(42)


3 - ((عايشه )):
دختر ((ابوبكر (عبدالله ) بن ابى قحافه (عثمان ))) از ((بنى تيم بن مره )) كه در مكه و در هفت سالگى به عقد رسول خدا در آمد و در سال 57 يا 58 هجرى وفات كرد.(43)


4 - ((حفصه )):
دختر ((عمر بن خطاب )) ابتدا به ازدواج ((خنيس بن حذافه سهمى )) درآمد، ((خنيس )) پيش از آن كه رسول خدا به خانه ((ارقم )) درآيد اسلام آورد و در بدر و احد شركت كرد و در احد زخمى برداشت كه بر اثر آن وفات يافت .


((حفصه )) بعد از عايشه ، در سال سوم هجرت با ازدواج رسول خدا در آمد و در سال 41 يا 45 و به قولى سال 27 هجرت وفات يافت .(44)


5 - ((زينب )):
دختر ((خزيمة بن حارث )) از ((بنى هلال )) بود او را ((ام المساكين )) مى گفتند، شوهرش ((عبدالله بن جحش اسدى )) (45) در جنگ احد به شهادت رسيد، بعد از حفصه به ازدواج رسول خدا درآمد و پس از دو يا سه ماه در حيات رسول خدا وفات يافت .


6 - ((ام حبيبه )):
رمله : دختر ((ابوسفيان )) از ((بنى اميه )) بود كه با شوهر مسلمان خود ((عبيدالله بن جحش )) به حبشه هجرت كرد، عبيدالله در حبشه نصرانى شد و سپس از دنيا رفت .

ام حبيبه به توسط نجاشى پادشاه حبشه در همان جا به عقد رسول خدا در آمد و آنگاه به مدينه فرستاده شد. گويند نجاشى از طرف رسول خدا چهارصد دينار كابين به وى داد و آن كه ام حبيبه را به ازدواج رسول خدا درآورد ((خالد بن سعيد بن عاص )) بود.(46)


7 - ((ام سلمه )):
هند: دختر ((ابواميه مخزومى )) و شوهرش  ((ابوسلمه : عبدالله بن عبدالاسد مخزومى )) پسر عمه رسول خدا بود.

((ابوسلمه )) بر اثر زخمى كه در جنگ احد برداشته بود به شهادت رسيد، آنگاه ((ام سلمه )) به ازدواج رسول خدا درآمد و بين سالهاى 60 تا 62 بعد از همه زنان رسول خدا وفات كرد.


8 - ((زينب )):
دختر ((جحش )) از ((بنى اسد)) دختر عمه رسول خدا بود كه به دستور آن حضرت به عقد ((زيد بن حارثه )) در آمد و آنگاه كه زيد او را طلاق داد پس از ام سلمه به همسرى رسول خدا سرافراز گشت . وفات زينب در سال بيستم هجرى بوده است .(47)


9 - ((جويريه )):
دختر ((حارث بن ابى ضرار)) از قبيله ((بنى المصطلق خزاعه )) بود كه در سال پنجم يا ششم هجرت در غزوه بنى المصطلق اسير شد، رسول خدا قيمت او را داد و او را آزاد كرد و به اختيار خودش به ازدواج رسول خدا درآمد. وى در سال 50 يا 56 هجرى از دنيا رفت .


10 - ((صفيّه )):
دختر ((حيىّ بن اخطب )) از يهوديان ((بنى النّضير))، ابتدا همسر ((سلّام بن مشكم )) و سپس ((كنانة بن ابى الحقيق )) بود.

((كنانه )) در جنگ خيبر (صفر سال هفتم هجرت ) كشته شد و صفيّه به اسارت درآمد و رسول خدا او را آزاد كرد و به زنى گرفت و در سال پنجاهم هجرت در خلافت ((معاويه )) در گذشت .


11 - ((ميمونه )):
دختر ((حارث بن حزن ))از ((بنى هلال )) بود كه ابتدا به ازدواج ((ابو رهم بن عبدالعزّى )) درآمد، سپس در ذى القعده سال هفتم هجرى در سفر ((عمرة القضاء)) به وسيله ((عبّاس بن عبدالمطّلب )) در سرف به عقد رسول خدا درآمد. وى در سال 51 يا 63 يا 66 هجرى در همان ((سرف )) در گذشت .


از اين يازده زن : دو نفر (خديجه و زينب دختر خزيمه ) در حيات رسول خدا و نه نفر ديگر پس از وفات رسول خدا وفات يافته اند.


فرزندان رسول خدا صلى الله عليه و آله


رسول خدا را سه پسر و چهار دختر بود كه عبارتند از:
1 - قاسم : نخستين فرزند رسول خداست و پيش از بعثت در مكّه تولد يافت و رسول خدا به نام وى ((ابوالقاسم )) كنيه گرفت . او به هنگام وفات دو ساله بود.


2 - زينب :
دختر بزرگ رسول خدا بود كه بعد از قاسم در سى سالگى رسول خدا تولد يافت و پيش از اسلام به ازدواج پسر خاله خود ((ابوالعاص بن ربيع )) درآمد و در سال هشتم هجرت در مدينه وفات يافت .


3 - رقيّه :
پيش از اسلام و بعد از زينب ؛ در مكّه تولد يافت و پيش از اسلام به عقد ((عتبة بن ابى لهب )) درآمد، پيش از عروسى به دستور ابولهب از وى جدا گشت و سپس به عقد ((عثمان بن عفّان )) در آمد. وى در سال دوم هجرت در مدينه وفات يافت .


4 - امّ كلثوم :
در مكّه تولد يافت و پيش از اسلام به عقد ((عتبة بن ابى لهب )) درآمد و مانند خواهرش پيش از عروسى از عتبه جدا گشت و به ازدواج ((عثمان بن عفّان )) درآمد و در سال نهم هجرت وفات كرد.


5 - فاطمه عليهاالسلام :
ظاهرا در حدود پنج سال پيش از بعثت در مكّه تولد يافت و در مدينه به ازدواج ((اميرمؤ منان على عليه السلام )) درآمد و پس از وفات رسول خدا به فاصله اى در حدود چهل روز تا هشت ماه وفات يافت و نسل رسول خدا صلى الله عليه و آله تنها از وى باقى ماند.


6 - عبداللّه :
پس از بعثت در مكه متولد شد و در همان مكه وفات يافت .


7 - ابراهيم :
از ((ماريّه قبطيّه ))(48) در سال هشتم هجرت در مدينه تولد يافت و در سال دهم ، سه ماه پيش از وفات رسول خدا در مدينه وفات كرد.


ولادت فاطمه عليهاالسلام دختر پيامبر صلى الله عليه و آله

ولادت فاطمه عليهاالسلام را پنج سال پيش از بعثت رسول خدا، در سال تجديد بناى كعبه نوشته اند، كلينى در كتاب اصول كافى مى گويد: ولادت فاطمه عليهاالسلام پنج سال بعد از بعثت روى داد.(49)


درباره سن فاطمه عليهاالسلام به هنگام وفات اختلاف است ، بعضى بيست و هفت سال و بعضى بيست و هشت سال دانسته اند و برخى گفته اند: در سى و سه سالگى وفات يافته است .

يعقوبى در تاريخ مى نويسد: كه سن فاطمه در هنگام وفات بيست و سه سال بود، بنابراين بايد ولادت او در سال بعثت رسول خدا بوده باشد(50) و اين قول مطابق فرموده شيخ طوسى است كه : سنّ فاطمه عليهاالسلام در موقع ازدواج با اميرمؤ منان عليه السلام ، (پنج ماه بعد از هجرت ) سيزده سال بود.(51)


تجديد بناى كعبه و تدبير رسول خدا در نصب حجرالاءسود

رسول خدا سى و پنج ساله بود كه قريش براى تجديد بناى كعبه فراهم گشتند، زيرا كعبه فقط چهار ديوار سنگى بى ملات داشت و ارتفاع آن ، حدود يك قامت بود.

طوايف قريش كار ساختمان را ميان خود قسمت كردند تا ديوارها را بلندتر كنند و سقفى نيز براى آن بسازند، تا به جايى رسيد كه مى بايست ((حجرالاءسود)) به جاى خود نهاده شود.

در اين جا ميان طوايف قريش نزاعى سخت درگرفت و هر طايفه مى خواست افتخار نصب ((حجرالاءسود)) نصيب وى شود و براى اين كار تا پاى مرگ ايستادگى كردند.

تا آنجا كه طايفه ((بنى عبدالدار)) طشتى پر از خون آوردند و با طايفه ((بنى عدى بن كعب )) هم پيمان شدند و دست در آن خون فرو بردند و به ((لعقة الدم )) يعنى ((خون ليسها)) معروف شدند.

تا ان كه ((ابواميه )) پدر ((ام سلمه )) و ((عبدالله )) كه در آن روز از همه رجال قريش پيرتر بود، پيشنهاد كرد كه تا قريش هر كه را نخست از در مسجد در آيد ميان خود حكم قرار دهند و هر چه را فرمود بپذيرند.

اين پيشنهاد پذيرفته شد و نخستين كسى كه از در، درآمد رسول خدا بود، همه گفتند: (( هذاالامين ، رضينا، هذا محمد. )) ((اين امين است ، به حكم وى تن مى دهيم ، اين محمد است )).

رسول خدا فرمود تا جامه اى نزد وى آوردند، آن گاه سنگ را گرفت و در ميان جامه نهاد و سپس گفت تا هر طايفه اى گوشه جامه را گرفتند و سنگ را به پاى كار رسانيدند. آنگاه رسول خدا آن را با دست خويش در جاى خودش نهاد.(52)


على عليه السلام در مكتب پيامبر صلى الله عليه و آله

قريش به قحطى و خشكسالى سختى گرفتار شدند و ((ابوطالب )) هم مردى عيالوار بود، رسول خدا به عمويش ((عبّاس )) كه از ثروتمندان بنى هاشم بود، گفت : بيا تا نزد برادرت ((ابوطالب )) برويم و از فرزندان او گرفته آنها را كفالت كنيم .

آنها نزد ابوطالب پيشنهاد خود مطرح كردند. ابوطالب گفت : ((عقيل )) را براى من بگذاريد و ديگر اختيار با شماست .

رسول خدا ((على )) را برگرفت و عبّاس ((جعفر)) را به همراه برد. على پيوسته با رسول خدا بود تا خدايش به نبوت برانگيخت . در اين هنگام او را پيروى گرد و به وى ايمان آورد. (53)


رسول خدا در كوه حراء

رسول خدا هر سال مدّتى را كوه ((حراء)) به عزلت و تنهايى مى گذراند و اين به گفته ((ابن اسحاق )) در هر سال يك ماه و بر حسب بعضى از روايات ، ماه رمضان بود و چون اعتكافش به پايان مى رسيد، به مكّه باز مى گشت و پيش از آن كه به خانه اش بازگردد هفت بار يا هر چه مى خواست گرد كعبه طواف مى كرد و آنگاه به خانه اش مى رفت . (54)


بعثت رسول خدا صلى الله عليه و آله

در تاريخ بعثت رسول خدا صلى الله عليه و آله قول مشهور شيعه اماميّه بيست و هفتم ماه رجب و قول مشهور فرق ديگر مسلمين ماه رمضان است و او در زمان بعثت چهل سال تمام داشت .


مسعودى مى نويسد: بعثت رسول خدا صلى الله عليه و آله در سال بيستم پادشاهى خسروپرويز بوده است (55) و از ابى جعفر (باقر عليه السلام ) روايت شده است كه در روز دوشنبه هفدهم ماه رمضان در كوه حراء، فرشته اى بر رسول خدا كه در آن روز چهل ساله بود، نازل شد و فرشته اى كه وحى بر وى آورد جبرئيل بود.(56)


آغاز دعوت

برخى گفته اند كه : جبرئيل در روز دوم بعثت رسول خدا براى تعليم وضو و نماز، نازل شد. (57) يعقوبى مى نويسد: نخستين نمازى كه بر وى واجب گشت نماز ظهر بود، جبرئيل فرود آمد و وضو گرفتن را به او نشان داد و چنان كه جبرئيل وضو گرفت ، رسول خدا هم وضو گرفت ، سپس نماز خواند تا به او نشان دهد كه چگونه نماز بخواند.

آنگاه خديجه رسيد و رسول خدا او را خبر داد، پس وضو گرفت و نماز خواند، آنگاه على ابن ابى طالب رسول خدا را ديد و آنچه را ديد انجام مى دهد، انجام داد.(58)


ابن اسحاق مى نويسد: نماز ابتدا دو ركعتى بود، سپس خداى متعال آن را در حضر چهار ركعت تمام قرار داد و در سفر بر همان صورتى كه اوّل واجب شده بود باقى گذاشت .


از ((عمر بن عبسه )) روايت شده است مى گفت : در آغاز بعثت نزد رسول خدا شرفياب شدم و گفتم : آيا كسى در امر رسالت ، تو را پيروى كرده است ؟ گفت : آرى ، زنى و كودكى و غلامى ، و مقصودش خديجه و على ابن ابى طالب و زيد بن حارثه بود.(59)


ابن اسحاق مى گويد: پس از زيد بن حارثه ((ابوبكر: عتيق بن ابى قحافه )) و بر اثر دعوت وى : ((عثمان بن عفّان بن ابى العاص ))، ((زبير بن عوّام ))، ((عبدالرّحمان بن عوف زهرى ))، ((سعدبن ابى وقّاص )) و ((طّلحة بن عبيداللّه )) اسلام آورند و نماز گزاردند.

اين افراد در پذيرفتن اسلام (بعد از خديجه و على و زيد بن حارثه ) بر همگى سبقت جسته اند.(60) سپس ‍ مردم دسته دسته از مرد و زن به دين اسلام درآمدند.(61)


اسلام جعفر بن ابى طالب

ابن اثير مى نويسد كه : ((جعفر بن ابى طالب )) اندكى بعد از برادرش  ((على )) عليه السلام اسلام آورد و روايت شده است كه ابوطالب ، رسول خدا صلى الله عليه و آله و على عليه السلام را ديد كه نماز مى خوانند و على پهلوى راست رسول خدا صلى الله عليه و آله ايستاده است ، پس به ((جعفر)) گفت : ((تو هم بال ديگر پسر عمويت باش و در پهلوى چپ وى نماز گزار(62) )) و جعفر همين كار را كرد(63) و اسلام جعفر پيش از آن بود كه رسول خدا صلى الله عليه و آله به خانه ((ارقم )) درآيد و در آن جا به دعوت مشغول شود.


اسلام حمزة بن عبدالمطلب

داستان اسلام آوردن ((حمزة بن عبدالمطب )) را ابن اسحاق به تفصيل آورده ، لكن تاريخ آن را تعيين نكرده است ، (64) امّا ديگران تصريح كرده اند كه ((حمزه )) در سال دوم بعثت (65) و برخى ديگر اسلام حمزه را در سال ششم بعثت و بعد از رفتن رسول خدا صلى الله عليه و آله به خانه ارقم مى نويسند.(66)


دارالتبليغ ارقم

تا موقعى كه دعوت آشكار نگشته بود، اصحاب رسول خدا صلى الله عليه و آله نماز خود را پنهان از قريش در دره هاى مكّه مى خواندند.

روزى ((سعد بن ابى وقاص )) با چند نفر از اصحاب رسول خدا نماز مى گزارد كه چند نفر از مشركين با آنها به ستيز برخاستند و جنگ در ميان آنان درگرفت .

سعد، مردى از مشركان را با استخوان فكّ شترى زخمى كرد و اين نخستين خونى بود كه در اسلام ريخته شد.(67) پس از اين واقعه بود كه رسول خدا و يارانش در خانه ((ارقم )) پنهان شدند تا اين كه خداى متعال فرمود تا رسول خدا دعوت خويش را آشكار سازد.


علنى شدن دعوت

سه سال بعد از بعثت ، براى علنى شدن دعوت ، دو دستور آسمانى رسيد، بعضى گفته اند اين دو دستور نزديك به هم بوده ، امّا با توجه به ترتيب نزول سوره هاى قران ، يقين است كه مدتى ميان اين دو دستور فاصله بوده است . (68)


انذار عشيره اقربين

يعقوبى مى نويسد: خداى عزّوجل رسول خدا صلى الله عليه و آله را فرمان داد كه خويشان نزديكتر خود را بيم دهد، پس بر كوه ((مروه (69) )) ايستاد و با صداى بلند قبايل مختلف را فراهم آورد و همه طوايف قريش نزد وى گرد آمدند، آنگاه در يكى از خانه هاى بنى هاشم آنان را مجتمع ساخت و سپس به استناد آيه شريفه : (( وانذر عشيرتك الاقربين )) (70) ، آنان را بيم داد و به آنان اعلام كرد كه : خدا آنان را برترى داده و برگزيده و پيامبر خود را در ميانشان مبعوث كرده و او را فرموده است كه بيمشان دهد، اما پيش از آن كه رسول خدا صلى الله عليه و آله سخن بگويد، ابولهب او را به ساحرى نسبت داد و جمعيت متفرق شدند.(71)


روز ديگر رسول خدا صلى الله عليه و آله به على عليه السلام گفت : اين مرد با سخنانى كه گفت و شنيدى جمعيت را متفرق ساخت و نشد كه با آنان سخن بگويم ، بار ديگر آنان را نزد من فراهم ساز.

((على )) عليه السلام با فراهم كردن مقدارى خوراكى آنان را جمع كرد همگى خوردند و آشاميدند، آنگاه رسول خدا به سخن آمد و گفت : اى فرزندان عبدالمطلب ، به خدا قسم هيچ جوان عربى را نمى شناسم كه بهتر از آنچه من براى شما آورده ام ، براى قوم خود آورده باشد، براستى كه من خير دنيا و آخرت را براى شما آورده ام و خداى مرا فرموده است كه شما را به جانب او دعوت كنم .

اى بنى عبدالمطلب ! خدا مرا به همه مردم عموما و بر شما بالخصوص مبعوث كرده و گفته است : (( وانذر عشيرتك الاقربين )) ، و من شما را به دو كلمه اى كه بر زبان ، سبك و در ميزان سنگين است دعوت مى كنم ، به وسيله اين دو كلمه عرب و عجم را مالك مى شويد و امتها رام شما مى شوند و با اين دو كلمه وارد بهشت مى شويد و با همين دو كلمه از دوزخ نجات مى يابيد: لا اله الا الله و گواهى بر پيامبرى من .


آخرين دستور

با نزول آيه هاى : (( فاصدع بما تؤ مر و اعرض عن المشركين انا كفيناك المستهزئين . ))

((پس تو به صداى بلند آنچه ماءمورى به خلق برسان و از مشركان روى بگردان ، همانا تو را از شر تمسخر و استهزاءكنندگان مشرك (كه چند نفر از اشراف قريش بودند) محفوظ مى داريم ))

در سوره حجر (آيات 94 و 95)، رسول خدا صلى الله عليه و آله دستور يافت تا يكباره دعوت خويش را علنى و عمومى سازد و از آزار مشركان نهراسد و كارشان را به خدا واگذارد.


رسول خدا صلى الله عليه و آله به فرمان پروردگار دعوت خود را آشكار و علنى ساخت . و در ((ابطح )) به پا ايستاد و گفت : ((منم رسول خدا، شما را به عبادت خداى يكتا و ترك عبادت بتهايى كه نه سود مى دهند و نه زيان مى رسانند و نه مى آفرينند و نه روزى مى دهند و نه زنده مى كنند و نه مى ميرانند دعوت مى كنم )).

بعضى روايت كرده اند كه رسول خدا صلى الله عليه و آله در بازار ((عكاظ)) به پاخاست و گفت : ((اى مردم ! بگوييد: لا اله الّا اللّه تا رستگار و پيروز شويد. ناگهان مردى به دنبال او ديده شد كه مى گفت : اى مردم ! اين جوان برادرزاده من و بسيار دروغگوست ، پس از او برحذر باشيد. پرسيدند اين مرد كيست ؟ گفتند: اين مرد ((ابولهب بن عبدالمطلّب )) عموى اوست .(72) ولى رسول خدا بى پرده و بى آنكه از مانعى بهراسد، امر خويش را آشكار ساخت .


سرسخت ترين دشمنان پيامبر اسلام


الف : از بنى عبدالمطلّب .
1 - ابولهب ، 2 - ابوسفيان بن حارث .


ب : از بنى عبدشمس بن عبد مناف .
1 - عتبة بن ربيعه ، 2 - شيبة بن ربيعه (برادر عتبه )، 3 - عقبة بن ابى معيط، 4 - ابوسفيان بن حرب ، 5 - حكم بن ابى العاص ، 6 - معاوية بن مغيره .


ج : از بنى عبدالدّار بن قصىّ.
- نضر بن حارث بن علقمه .


د: از بنى عبدالعزّى بن قصىّ.
1 - اسود بن مطّلب ، 2 - زمعة بن اسود، 3 - ابوالبخترى .


ه‍: از بنى زهره بن كلاب .
1 - اسود بن عبد يغوث (پسر خالوى رسول خدا(73) ).


و: از بنى مخزوم بن يقظة بن مرّه .
1 - ابوجهل ، 2 - عاص بن هشام (برادر ابوجهل )، 3 - وليد بن مغيرة بن عبداللّه ، 4 - ابوقيس بن وليد، 5 - ابوقيس بن فاكه بن مغيره ، 6 - زهير بن ابى اميّه (پسر عمه رسول خدا)، 7 - اسود بن عبدالاسد، 8 - صيفى بن سائب .(74)


ز: از بنى سهم بن هصيص بن كعب بن لؤ ىّ.
1 - عاص بن وائل ، 2 - حارث بن عدى (75) ، 3 - منبّة بن حجّاج ، 4 - نبيه (برادر حجّاج ).


ح : از بنى جمح بن هصيص .
1 - امية بن خلف ، 2 - ابىّ بن خلف (برادر اميّه )، انيس بن معير، حارث بن طلاطله، كعدى بن حمراء ابن اصدى هذلى، طعيمة بن عدى، حارث بن عامر، زكانة بن عبد هبيرة بن ابى وهب ،اخنس بن شريق ثقفى .


پيشنهادهاى قريش به رسول خدا صلى الله عليه و آله

روزى عتبة بن ربيعة بن عبد شمس كه يكى از اشراف مكه بود، رسول خدا را ديد كه در مسجدالحرام نشسته است پس به قريش گفت مي خواهم نزد محمد بروم و پيشنهادهايى بر وى عرضه كنم كه قسمتى از آنها را بپذيرد.

گفتند: اى ابو وليد! برخيز و با وى سخن بگوى . ((عتبه )) نزد رسول خدا رفت و گفت : برادر زاده ام ! تو با امرى عظيم كه آورده اى جماعت قوم خود را پراكنده ساختى و خدايان و دينشان را نكوهش كردى و پدران مرده ايشان را كافر ناميدى اكنون پند مرا بشنو و آنها رانيك بنگر باشد كه قسمتى از آنها را بپذيرى .

رسول خدا گفت : اى ابو وليد! بگو تا بشنوم . گفت : اگر منظورت از آنچه مى گويى مال است ، آن همه مال به تو مى دهم تا از همه مالدارتر شوى (76) و اگر به منظور سرورى قيام كرده اى ، تو را بر خود سرورى مى دهيم و هيچ كارى را بى اذن تو به انجام نمى رسانيم و اگر پادشاهى بخواهى تو را بر خويش پادشاهى دهيم و اگر چنان كه پيش مى آيد يكى از پريان بر تو چيره گشته و نمى توانى او را از خويشتن دورسازى پس تو را درمان مى كنيم و مالهاى خويش بر سر اين كار مى نهيم .


رسول خدا گفت : اكنون تو بشنو، گفت : مى شنوم . رسول خدا آياتى از قرآن مجيد(77) بر وى خواند و عتبه با شيفتگى گوش ميداد تا رسول خدا به آيه سجده رسيد و سجده كرد و سپس گفت : اى ابو وليد! اكنون كه پاسخ خود را شنيدى هر جا كه خواهى برو.

عتبه برخاست و با قيافه اى جز آنچه آمده بود نزد رفقاى خويش بازگشت و گفت : به خدا قسم گفتارى شنيدم كه هرگز مانند آن نشنيده بودم . اى گروه قريش ! از من بشنويد و دست از ((محمد)) بازداريد، زيرا گفتار وى داستانى عظيم در پيش دارد و اگر پيروز شود، سربلندى او سربلندى شماست و شما به وسيله او از همه مردم خوشبخت تر خواهيد بود. گفتند: اى ابو وليد، به خدا قسم كه تو را هم با زبان خويش سحر كرده است ، گفت : نظر من همين است كه گفتم .


قريش به رسول خدا گفتند اى محمد! اكنون كه از پيشنهادهاى ما چيزى را نمى پذيرى ، با توجه به كمى زمين و كم آبى ، از پروردگارت بخواه تا اين كوهها را از ما دور كند و سرزمينهاى ما را هموار سازد و رودخانه اى پديد آورد و پدران مرده ما را زنده كند تا از آنها بپرسيم كه آيا آنچه مى گويى حق است يا باطل ؟ (78)و اگر آنها تو را تصديق كردند به تو ايمان مى آوريم . 

رسول خدا گفت : ((براى اين كارها بر شما مبعوث نشده ام و آنچه را بدان مبعوث گشته ام از طرف خدا براى شما آورده ام و رسالتى را كه بر عهده داشتم به شما رساندم ، اكنون اگر آن را بپذيريد در دنيا و آخرت بهره مند خواهيد شد اگر هم آن را رد كنيد، براى امر خدا شكيبايى مى كنم تا ميان من من و شما داورى كند)).


به اين تربيب قريش از رسول خدا تقاضاهاى ديگرى كردند از قبيل نزول فرشته و باغ و زر و سيم و نزول عذابهاى آسمانى و امثال آن ، و گفتند تا چنين نكنى ما به تو ايمان نمى آوريم . رسول خدا گفت ((اين كارها با خداست ، اگر بخواهد خواهد كرد)).


رسول خدا افسرده خاطر برخاست و از نزد ايشان رفت و ابوجهل بعد از سخنرانى كوتاه تصميم خود را براى كشتن رسول خدا اعلام داشت و قريش ‍ هم آمادگى خود را براى پشتيبانى وى اظهار داشتند.

فردا كه رسول خدا به عادت هميشه ميان ((ركن يمانى )) و ((حجرالاسود)) رو به بيت المقدس به نماز ايستاده و كعبه را نيز ميان خود و شام قرار داده بود، ابوجهل در حالى كه سنگى به دست داشت با تصميم قاطع رسيد و هنگامى كه رسول خدا به سجده رفت ، فرصت را غنيمت شمرده ، پيش ‍ تاخت ، اما خدا نقشه وى را نقش بر آب ساخت و با رنگ پريده ، به نتيجه نارسيده بازگشت . (79)


نضر بن حارث و عقبه از طرف قريش به مدينه رفتند و از دانايان يهود راهنمايى خواستند. دانايان يهود گفتند: سه مساله از وى بپرسيد تا صدق و كذب وى معلوم شود: از اصحاب كهف ، از ذوالقرنين و روح .


نضر و عقبه به مكه بازگشتند و هر سه موضوع را از رسول خدا پرسش كردند و رسول خدا هر سه پرسش را پاسخ گفت (80) ، امّا در عين حال ايمان نياوردند.

 

  • تعداد (0) متوسط امتيازات
    0 0 0 0 0
    امتياز شما
    نام :


    نام خانوادگي:


    نظر:
          ليست نظرات
Copyright © 2009 The AhlulBayt World Assembly . All right reserved