سخن پیامبر
« اِنَّ قَلِيلَ العَمَلِ مَعَ العِلمِ کَثِيرٌ وَ کَثِيرَ العَمَلِ مَعَ الجَهلِ قَلِيلٌ »
نهج الفصاحه ، حديث 873
کار اندک که با بصيرت و دانش انجام گيرد بسيار است و کار بسيار که با ناداني صورت پذيرد اندک است .
  • تاريخ: پنج شنبه 19 آبان 1390

تاريخچه زندگاني پيامبر (ص) و صد سخن از كلمات آن حضرت (ص)


           

 

تاريخچه زندگاني پيامبر (ص) و صد سخن از كلمات آن حضرت (ص)


مجموعه آثار جلد 16 ، مطهري، مرتضي؛


بسم الله الرحمن الرحيم

الحمد لله رب العالمين باري‏ء الخلائق اجمعين و الصلوة و السلام علي عبد الله و رسوله و حبيبه و صفيه و حافظ سره و مبلغ رسالاته سيدنا و نبينا و مولانا ابي القاسم محمد و آله الطيبين الطاهرين المعصومين.اعوذ بالله من الشيطان الرجيم:

لقد جائكم رسول من انفسكم عزيز عليه ما عنتم حريص عليكم بالمؤمنين رؤوف رحيم . (1)

روز ولادت رسول اكرم صلي الله عليه و آله و همچنين روز ولادت امام ششم امام صادق عليه السلام است.

امروز براي ما شيعيان قهرا روزي است كه عيد مضاعف است چون دو عيد است،دو ولادت بزرگ در اين روز واقع شده است.

ولي يك گلايه ازخودمان نمي‏شود نكرد و آن اينكه با اينكه از نظر ما از آن جهت كه مسلمان هستيم اين روز روز ولادت پيغمبر اكرم است و از آن جهت كه مسلمان شيعه هستيم روز ولادت امام صادق است،ولي ابراز احساساتي كه ما مردم شيعه در اين روز به خرج مي‏دهيم نه با ابراز احساساتي كه مسيحيان در ولادت مسيح به خرج مي‏دهند برابري مي‏كند(و بلكه تناسب هم ندارد)و نه با ابراز احساساتي كه دنياي تسنن در همين روزها به مناسبت ولادت رسول اكرم مي‏كند.

مي‏دانيد كه دنياي مسيحيت در ولادت مسيح چندين روز عيد رسمي خود را مي‏گيرد به طوري كه آثارش در ميان ما مسلمين هم ظاهر مي‏شود،و دنياي تسنن هم طولاني‏ ترين عيدي كه براي خود مي‏گيرد كه تقريبا با عيد نوروز ما ايرانيها برابري مي‏كند،همان ولادت رسول اكرم است كه تعطيل چند روزه دارند و عيد چند روزه است.

البته آنها روز دوازدهم ربيع الاول يعني پنج روز قبل از روز هفدهم را كه ما عيد مي‏گيريم روز ولادت رسول اكرم مي‏دانند،ولي عيد آنها از روز دوازدهم شروع مي‏شود و ظاهرا تا پنج روز بعد از هفدهم ادامه پيدا مي‏كند.

آنچه براي ما عيد نوروز يعني يك عيد عمومي طولاني است،در دنياي تسنن همان ايام ولادت رسول خداست.

ولي در ميان ما شيعيان-كه عرض كردم اين گله را از خودمان نمي‏شود نكرد-ولادت رسول خدا مي‏ آيد و مي‏گذرد و بسياري از مردم ما احساس نمي‏كنند كه چنين روزي هم بر آنها گذشت.

و اگر تنها،مساله تعطيل رسمي و تعطيل شدن بانكها و بيكار شدن كارمندان اداري نبود،اساسا كوچكترين احساسي در جامعه ما رخ نمي‏داد،با اينكه عيد مضاعف است.حالا اسم اين را چه مي‏شود گذاشت،من نمي‏دانم.

امروز من قصد دارم يك بحث‏ خيلي مختصر درباره تاريخچه رسول اكرم در حدي كه براي جوانان دانش آموز و احيانا بعضي از دانشجويان كه در اين زمينه اطلاعات كمي دارند مفيد باشد كنم،بعد سخن خودم را اختصاص بدهم به قسمتي از كلمات رسول اكرم و تفسير بعضي از سخنان آن بزرگوار.

ولادت و دوران كودكي

ولادت پيغمبر اكرم به اتفاق شيعه و سني در ماه ربيع الاول است.

گو اينكه اهل تسنن بيشتر روز دوازدهم را گفته ‏اند و شيعه بيشتر روز هفدهم را،به استثناي شيخ كليني صاحب كتاب كافي كه ايشان هم روز دوازدهم را روز ولادت مي‏دانند.

رسول خدا در چه فصلي از سال متولد شده است؟در فصل بهار.

در السيرة الحلبية مي ‏نويسد:«ولد في فصل الربيع‏»در فصل ربيع به دنيا آمد.

بعضي از دانشمندان امروز حساب كرده ‏اند تا ببينند روز ولادت رسول اكرم با چه روزي از ايام ماههاي شمسي منطبق مي ‏شود،به اين نتيجه رسيده ‏اند كه دوازدهم ربيع آن سال مطابق مي‏ شود با بيستم آوريل،و بيستم آوريل مطابق است‏ با سي و يكم فروردين.و قهرا هفدهم ربيع مطابق مي ‏شود با پنجم اردبيهشت.

پس قدر مسلم اين است كه رسول اكرم در فصل بهار به دنيا آمده است‏ حال يا سي و يكم فروردين يا پنجم اردبيهشت.

در چه روزي از ايام هفته به دنيا آمده است؟شيعه معتقد است كه در روز جمعه به دنيا آمده ‏اند،اهل تسنن بيشتر گفته ‏اند در روز دوشنبه.

در چه ساعتي از شبانه روز به دنيا آمده ‏اند؟شايد اتفاق نظر باشد كه بعد از طلوع فجر به دنيا آمده ‏اند،در بين الطلوعين.

تاريخچه رسول اكرم تاريخچه عجيبي است.

پدر بزرگوارشان عبد الله بن عبد المطلب است.او پسر بسيار رشيد و برازنده‏ اي است كه حالا داستان آن مساله نذر ذبحش و اين حرفها بماند.

عبد الله جوان،جواني بود كه در همه مكه مي‏درخشيد.جواني بود بسيار زيبا،بسيار رشيد،بسيار مؤدب،بسيار معقول كه دختران مكه آرزوي همسري او را داشتند.

او با مخدره آمنه دختر وهب كه از فاميل نزديك آنها به شمار مي‏ آيد،ازدواج مي‏كند.

در حدود چهل روز بيشتر از زفافش نمي‏گذرد كه به عزم مسافرت به شام و سوريه از مكه خارج مي‏شود و ظاهرا سفر،سفر بازرگاني بوده است.

در برگشتن به مدينه مي‏ آيد كه خويشاوندان مادر او در آنجا بودند،و در مدينه وفات مي‏كند.عبد الله در وقتي وفات مي‏كند كه پيغمبر اكرم هنوز در رحم مادر است.

محمد صلي الله عليه و آله يتيم به دنيا مي‏ آيد يعني پدر از سرش رفته است.به رسم آن وقت عرب،براي تربيت كودك لازم مي‏دانستند كه بچه را به مرضعه بدهند تا به باديه ببرد و در آنجا به او شير بدهد.

حليمه سعديه(حليمه،زني از قبيله بني سعد)از باديه به مدينه مي ‏آيد كه آن هم داستان مفصلي دارد.

اين طفل نصيب او مي‏شود كه خود حليمه و شوهرش داستانها نقل مي‏كنند كه از روزي كه اين كودك پا به خانه ما گذاشت،گويي بركت از زمين و آسمان بر خانه ما مي‏ باريد.

اين كودك تا سن چهار سالگي دور از مادر و دور از جد و خويشاوندان و دور از شهر مكه،در باديه در ميان باديه نشينان،پيش دايه زندگي مي‏كند.

در سن چهار سالگي! او را از دايه مي‏گيرند.مادر مهربان،اين بچه را در دامن خود مي‏گيرد.

حال شما آمنه را در نظر بگيريد:زني كه شوهري محبوب و به اصطلاح شوهر ايده ‏آلي داشته است‏ به نام عبد الله كه آن شبي كه با او ازدواج مي‏كند به همه دختران مكه افتخار مي‏كند كه اين افتخار بزرگ نصيب من شده است،هنوز بچه در رحمش است كه اين شوهر را از دست مي‏دهد.

براي زني كه علاقه وافر به شوهر خود دارد،بديهي است كه بچه براي او يك يادگار بسيار بزرگ از شوهر عزيز و محبوبش است،خصوصا اگر اين بچه پسر باشد.آمنه تمام آرزوهاي خود در عبد الله را[در]اين كودك خردسال مي‏بيند.او هم كه ديگر شوهر نمي‏كند.

جناب عبد المطلب پدر بزرگ رسول خدا،علاوه بر آمنه،متكفل اين كودك كوچك هم هست.

قوم و خويشهاي آمنه در مدينه بودند.آمنه از عبد المطلب اجازه مي‏گيرد كه سفري براي ديدار خويشاوندانش به مدينه برود و اين كودك را هم با خودش ببرد.

همراه كنيزي كه داشت‏ به نام ام ايمن با قافله حركت مي‏كند.به مدينه مي‏رود و ديدار دوستان را انجام مي‏دهد.(سفري كه پيغمبر اكرم در كودكي كرده،همين سفر است كه در سن پنج ‏سالگي از مكه به مدينه رفته است.)

محمد صلي الله عليه و آله با مادر و كنيز مادر برمي‏ گردد.در بين راه مكه و مدينه،در منزلي به نام‏«ابواء»كه الآن هم هست، مادر او مريض مي‏شود،به تدريج ناتوان مي‏گردد و قدرت حركت را از دست مي‏دهد.

در همان جا وفات مي‏كند.اين كودك خردسال مرگ مادر را در خلال مسافرت،به چشم مي‏بيند.مادر را در همان جا دفن مي‏كنند و همراه ام ايمن،اين كنيز بسيار بسيار باوفا-كه بعدها زن آزاد شده‏ اي بود و تا آخر عمر خدمت رسول خدا و علي و فاطمه و حسن و حسين را از دست نداد،و آن روايت معروف را حضرت زينب از همين ام ايمن روايت مي‏كند،و در خانه اهل بيت پيامبر پير زن مجلله‏ اي بود-به مكه بر مي‏ گردد.

تقريبا پنجاه سال بعد از اين قضيه،حدود سال سوم هجرت بود كه پيغمبر اكرم در يكي از سفرها آمد از همين منزل ابواء عبور كند،پايين آمد.

اصحاب ديدند پيغمبر بدون اينكه با كسي حرف بزند،به طرفي روانه شد. بعضي در خدمتش رفتند تا ببينند كجا مي‏رود.

ديدند رفت و رفت،در نقطه‏ اي نشست و شروع كرد به خواندن دعا و حمد و قل هو الله و...ولي ديدند در تامل عميقي فرو رفت و به همان نقطه زمين توجه خاصي دارد و در حالي كه با خودش مي‏خواند،كم كم اشكهاي نازنينش از گوشه چشمانش جاري شد.

پرسيدند:يا رسول الله!چرا مي‏ گرييد؟فرمود:اينجا قبر مادر من است،پنجاه سال پيش من مادرم را در اينجا دفن كردم.

عبد المطلب ديگر بعد از مرگ اين مادر،تمام زندگي‏ اش رسول اكرم شده بود،و بعد از مرگ عبد الله و عروسش آمنه،اين كودك را فوق العاده عزيز مي‏داشت و به فرزندانش مي‏گفت كه او با ديگران خيلي فرق دارد،او از طرف خدا آينده ‏اي دارد و شما نمي‏دانيد.

وقتي كه مي‏خواست از دنيا برود،ابو طالب-كه پسر ارشد و بزرگتر و شريفتر از همه فرزندان باقيمانده ‏اش بود-ديد پدرش يك حالت اضطرابي دارد.

عبد المطلب خطاب به ابو طالب گفت:من هيچ نگراني از مردن ندارم جز يك چيز و آن سرنوشت اين كودك است.اين كودك را به چه كسي بسپارم؟آيا تو مي‏پذيري؟از ناحيه من تعهد مي‏كني كه كفالت او را به عهده بگيري؟

عرض كرد:بله پدر!من قول مي‏ دهم،و كرد.بعد از آن،جناب ابو طالب،پدر بزرگوار امير المؤمنين علي عليه السلام متكفل بزرگ كردن پيغمبر اكرم بود.

مسافرتها


رسول اكرم به خارج عربستان فقط دو مسافرت كرده است كه هر دو قبل از دوره رسالت و به سوريه بوده است.

يك سفر در دوازده سالگي همراه عمويش ابو طالب،و سفر ديگر در بيست و پنج‏ سالگي به عنوان عامل تجارت براي زني بيوه به نام خديجه كه از خودش پانزده سال بزرگتر بود و بعدها با او ازدواج كرد.

البته بعد از رسالت،در داخل عربستان مسافرتهايي كرده ‏اند.مثلا به طائف رفته‏ اند،به خيبر كه شصت فرسخ تا مكه فاصله دارد و در شمال مكه است رفته ‏اند،به تبوك كه تقريبا مرز سوريه است و صد فرسخ تا مدينه فاصله دارد رفته ‏اند،ولي در ايام رسالت از جزيرة العرب هيچ خارج نشده ‏اند.

شغلها

پيغمبر اكرم چه شغلهايي داشته است؟

جز شباني و بازرگاني،شغل و كار ديگري را ما از ايشان سراغ نداريم.

بسياري از پيغمبران در دوران قبل از رسالتشان شباني مي‏كرده ‏اند(حالا اين چه راز الهي‏ اي دارد،ما درست نمي‏دانيم)همچنانكه موسي شباني كرده است.

پيغمبر اكرم هم قدر مسلم اين است كه شباني مي‏كرده است.گوسفنداني را با خودش به صحرا مي‏برده است،رعايت مي‏ كرده و مي‏ چرانيده و بر مي‏گشته است.

بازرگاني هم كه كرده است.با اينكه يك سفر،سفر اولي بود كه خودش به بازرگاني مي‏رفت(فقط يك سفر در دوازده سالگي همراه عمويش رفته بود)آن سفر را با چنان مهارتي انجام داد كه موجب تعجب همگان شد.

سوابق

سوابق قبل از رسالت پيغمبر اكرم چه بوده است؟

در ميان همه پيغمبران جهان،پيغمبر اكرم يگانه پيغمبري است كه تاريخ كاملا مشخصي دارد.

يكي از سوابق بسيار مشخص پيغمبر اكرم اين است كه امي بود،يعني مكتب نرفته و درس نخوانده بود كه در قرآن هم از اين نكته ياد شده است.

اكثر مردم آن منطقه در آن زمان امي بودند.يكي ديگر اين است كه در همه آن چهل سال قبل از بعثت،در آن محيط كه فقط و فقط محيط بت پرستي بود،او هرگز بتي را سجده نكرد.

البته عده قليلي-معروف به‏«حنفاء»-كه آنها هم از سجده كردن بتها احتراز داشته ‏اند ولي نه از اول تا آخر عمرشان،بلكه بعدا اين فكر برايشان پيدا شد كه اين كار،كار غلطي است و از سجده كردن بتها اعراض كردند و بعضي از آنها مسيحي شدند.

اما پيغمبر اكرم در همه عمرش،از اول كودكي تا آخر،هرگز اعتنايي به بت و سجده بت نكرد.

اين،يكي از مشخصات ايشان است.و اگر يك بار كوچكترين تواضعي در مقابل بتي كرده بود،در دوره‏ اي كه با بتها مبارزه مي‏كرد به او مي‏گفتند:تو خودت بودي كه يك روز در آمدي اينجا مقابل لات و هبل تواضع كردي.

نه تنها بتي را سجده نكرد،بلكه در تمام دوران كودكي و جواني،در مكه كه شهر لهو و لعب بود،به اين امور آلوده نشد.

مكه دو خصوصيت داشت:يكي اينكه مركز بت پرستي عربستان بود و ديگر اينكه مركز تجارت و بازرگاني بود و سرمايه داران عرب در مكه خفته بودند و برده داران عرب در مكه بودند.

اينها برده ‏ها و كنيزها را خريد و فروش مي‏كردند.در نتيجه مركز عيش و نوش اعيان و اشراف هم همين شهر بود.انواع لهو و لعب‏ها،شرابخواريها،نواختنها و رقاصيها[داير بود]به طوري كه مي‏رفتند كنيزهاي سپيد و زيبا را از روم(همين شام و سوريه)مي‏خريدند و مي‏آمدند در مكه به اصطلاح عشرتكده درست مي‏كردند و از اين عشرتكده‏ها استفاده مالي مي‏كردند كه يكي از چيزهايي كه قرآن به خاطر آن سخت‏ به اينها مي‏تازد همين است،مي‏فرمايد:

و لا تكرهوا فتياتكم علي البغاء ان اردن تحصنا . (2)

آن بيچاره ‏هاي بدبخت(كنيزها)مي‏خواستند عفاف خودشان را حفظ كنند،ولي اينها به اجبار اين بيچاره‏ ها را وادار به زنا مي‏كردند و در مقابل پولي مي‏گرفتند.

خانه‏ هاي مكه در دو قسمت ‏بود،در بالا و پايين شهر.بالاها را اعيان و اشراف مي‏ نشستند و پايينها را غير اعيان و اشراف.

در خانه ‏هاي اعيان و اشراف هميشه صداي تار و تنبور و بزن و بكوب و بنوش بلند بود.پيغمبر اكرم در تمام عمرش هرگز در هيچ مجلسي از اين مجالس داير مكه شركت نكرد.

در دوران قبل از رسالت،به صداقت و امانت و عقل و فطانت معروف و مشهور بود.او را به نام‏«محمد امين‏»مي‏خواندند.

به صداقت و امانتش اعتماد فراوان داشتند.در بسياري از كارها به عقل او اتكا مي‏كردند.عقل و صداقت و امانت از صفاتي بود كه پيغمبر اكرم سخت ‏به آنها مشهور بود،به طوري كه در زمان رسالت وقتي كه فرمود:آيا شما تاكنون از من سخن خلافي شنيده ‏ايد،همه گفتند:ابدا،ما تو را به صدق و امانت مي‏شناسيم.

يكي از جريانهايي كه نشان دهنده عقل و فطانت ايشان است اين است كه وقتي خانه خدا را خراب كردند(ديوارهاي آن را برداشتند)تا دو مرتبه بسازند،حجر الاسود را نيز برداشتند.

هنگامي كه مي‏خواستند دوباره آن را نصب كنند،اين قبيله مي‏گفت من بايد نصب كنم،آن قبيله مي‏گفت من بايد نصب كنم،و عن قريب بود كه زد و خورد شديدي روي دهد.پيغمبر اكرم آمد قضيه را به شكل خيلي ساده ‏اي حل كرد.قضيه،معروف است،ديگر نمي‏خواهم وقت‏ شما را بگيرم.

مساله ديگري كه باز در دوران قبل از رسالت ايشان هست،مساله احساس تاييدات الهي است.پيغمبر اكرم بعدها در دوره رسالت،از كودكي خودش فرمود.

از جمله فرمود:من در كارهاي اينها شركت نمي‏كردم...گاهي هم احساس مي‏كردم كه گويي يك نيروي غيبي مرا تاييد مي‏كند.

مي‏گويد:من هفت ‏سالم بيشتر نبود.عبد الله بن جدعان كه يكي از اشراف مكه بود،عمارتي مي‏ساخت.بچه‏ هاي مكه به عنوان كار ذوقي و كمك دادن به او مي‏رفتند از نقطه‏ اي به نقطه ديگر سنگ حمل مي‏كردند.

من هم مي‏رفتم همين كار را مي‏كردم.آنها سنگها را در دامنشان مي‏ريختند،دامنشان را بالا مي‏زدند و چون شلوار نداشتند كشف عورت مي‏شد.

من يك دفعه تا رفتم سنگ را در دامنم گذاشتم،مثل اينكه احساس كردم كه دستي آمد و زد دامن را از دستم انداخت.حس كردم كه من نبايد اين كار را كنم،با اينكه كودكي هفت‏ ساله بودم.

امام باقر عليه السلام در رواياتي،و نيز امير المؤمنين در نهج البلاغه اين مطلب را كاملا تاييد مي‏كنند:

«و لقد قرن الله به من لدن ان كان فطيما اعظم ملك من ملائكته،يسلك به طريق المكارم و محاسن اخلاق العالم.» (3)

امام باقر عليه السلام مي‏فرمايد:بودند فرشتگاني الهي كه از كودكي او را همراهي مي‏كردند.

پيامبر مي‏فرمود:من گاهي سلام مي‏شنيدم،يك كسي به من مي‏گفت السلام عليك يا محمد!نگاه مي‏كردم،كسي را نمي‏ديدم.گاهي با خودم فكر مي‏كردم شايد اين سنگ يا درخت است كه دارد به من سلام مي‏دهد،بعد فهميدم فرشته الهي بوده كه به من سلام مي‏داده است.

از جمله قضاياي قبل از رسالت ايشان،به اصطلاح متكلمين‏«ارهاصات‏»است كه همين داستان ملك هم جزء ارهاصات به شمار مي‏آيد.

رؤياهاي فوق العاده عجيبي بوده كه پيغمبر اكرم مخصوصا در ايام نزديك به رسالتش مي‏ديده است.مي‏گويد: من خوابهايي مي‏ديدم كه‏«ياتي مثل فلق الصبح‏»مثل فجر،مثل صبح صادق،صادق و مطابق بود،اينچنين خوابهاي روشن مي‏ديدم.

بعضي از رؤياها از همان نوع وحي و الهام است،نه هر رؤيايي،نه رؤيايي كه از معده انسان بر مي‏خيزد،نه رؤيايي كه محصول عقده ‏ها،خيالات و توهمات پيشين است.

جزء اولين مراحلي كه پيغمبر اكرم براي الهام و وحي الهي در دوران قبل از رسالت طي مي‏كرد،ديدن رؤياهايي بود كه به تعبير خودشان مانند صبح صادق ظهور مي‏كرد.

گاهي خود خواب براي انسان روشن نيست،پراكنده است،و گاهي خواب روشن است ولي تعبيرش صادق نيست.اما گاه خواب در نهايت روشني است،هيچ ابهام و تاريكي و به اصطلاح آشفتگي ندارد،و بعد هم تعبيرش در نهايت وضوح و روشنايي است.

از سوابق ديگر قبل از رسالت رسول اكرم يعني در فاصله ولادت تا بعثت،اين است كه-عرض كرديم-تا سن بيست و پنج ‏سالگي دوبار به خارج عربستان مسافرت كرد.

پيغمبر فقير بود،از خودش نداشت‏ يعني به اصطلاح يك سرمايه دار نبود.هم يتيم بود،هم فقير و هم تنها.

يتيم بود،خوب معلوم است،بلكه به قول نصاب لطيم هم بود يعني پدر و مادر هر دو از سرش رفته بودند.

فقير بود،براي اينكه يك شخص سرمايه‏ داري نبود،خودش شخصا كار مي‏كرد و زندگي مي‏نمود.و تنها بود.

وقتي انسان روحي پيدا مي‏كند و به مرحله‏اي از فكر و افق فكري و احساسات روحي و معنويات مي‏رسد كه خواه ناخواه ديگر با مردم زمانش تجانس ندارد،تنها مي‏ماند.

تنهايي روحي از تنهايي جسمي صد درجه بدتر است.اگر چه اين مثال خيلي رسا نيست،ولي مطلب را روشن مي‏كند:شما يك عالم بسيار عالم و بسيار با ايماني را در ميان مردمي جاهل و بي‏ ايمان قرار بدهيد.

و لو آن افراد پدر و مادر و برادران و اقوام نزديكش باشند،او تنهاست،يعني پيوند جسماني نمي‏تواند او را با اينها پيوند بدهد.

او از نظر روحي در يك افق زندگي مي‏كند و اينها در افق ديگري.

گفت:«چندان كه نادان را از دانا وحشت است،دانا را صد چندان از نادان نفرت است‏».

پيغمبر اكرم در ميان قوم خودش تنها بود،همفكر نداشت.بعد از سي سالگي در حالي كه خودش با خديجه زندگي و عائله تشكيل داده است،كودكي را در دو سالگي از پدرش مي‏گيرد و به خانه خودش مي‏آورد.

كودك،علي بن ابيطالب است.تا وقتي كه به رسالت مبعوث مي‏شود و تنهايي‏ اش با مصاحبت وحي الهي تقريبا از بين مي‏رود(يعني تا حدود دوازده سالگي اين كودك)مصاحب و همراهش فقط اين كودك است،يعني در ميان همه مردم مكه كسي كه لياقت همفكري و همروحي و هم افقي او را داشته باشد،غير از اين كودك نيست.

خود علي عليه السلام نقل مي‏كند كه من بچه بودم،پيغمبر وقتي به صحرا مي‏رفت مرا روي دوش خود سوار مي‏كرد و مي‏برد.

در بيست و پنج ‏سالگي،معنا خديجه از او خواستگاري مي‏كند.البته مرد بايد خواستگاري كند ولي اين زن شيفته خلق و خوي و معنويت و زيبايي و همه چيز حضرت رسول است،خودش افرادي را تحريك مي‏كند كه اين جوان را وادار كنيد! 200 كه بيايد از من خواستگاري كند.

مي‏آيند،مي‏فرمايد:آخر من چيزي ندارم.خلاصه به او مي‏گويند تو غصه اين چيزها را نخور و به او مي‏فهمانند كه خديجه‏ اي كه تو مي‏گويي اشراف و اعيان و رجال و شخصيتها از او خواستگاري كرده‏ اند و حاضر نشده است،خودش مي‏خواهد.

تا بالاخره داستان خواستگاري و ازدواج رخ مي‏دهد.عجيب اين است:حالا كه همسر يك زن بازرگان و ثروتمند شده است،ديگر دنبال كار بازرگاني نمي‏رود.

تازه دوره وحدت يعني دوره انزوا،دوره خلوت،دوره تحنف و دوره عبادتش شروع مي‏شود.آن حالت تنهايي يعني آن فاصله روحي‏ اي كه او با قوم خودش پيدا كرده است،روز به روز زيادتر مي‏شود.

ديگر اين مكه و اجتماع مكه،گويي روحش را مي‏خورد.حركت مي‏كند تنها در كوههاي اطراف مكه (4) راه مي‏رود،تفكر و تدبر مي‏كند.

خدا مي‏داند كه چه عالمي دارد،ما كه نمي‏توانيم بفهميم.در همين وقت است كه غير از آن كودك يعني علي عليه السلام كس ديگر همراه و مصاحب او نيست.

ماه رمضان كه مي‏شود،در يكي از همين كوههاي اطراف مكه-كه در شمال شرقي اين شهر است و از سلسله كوههاي مكه مجزا و مخروطي شكل است-به نام كوه‏«حرا»كه بعد از آن دوره آن را جبل النور(كوه نور)ناميدند،خلوت مي‏ گزيند.

شايد خيلي از شما كه به حج مشرف شده ‏ايد اين توفيق را پيدا كرده ‏ايد كه به كوه حرا و غار حرا برويد،و من دوبار اين توفيق نصيبم شده است و جزء آرزوهايم اين است كه مكرر در مكرر اين توفيق نصيبم بشود.براي يك آدم متوسط حد اقل يك ساعت طول مي‏كشد كه از پايين دامنه اين كوه به قله آن برسد،و حدود سه ربع هم طول مي‏كشد تا پايين بيايد.

ماه رمضان كه مي‏شود اصلا بكلي مكه را رها مي‏كند و حتي از خديجه هم دوري مي‏گزيند.يك توشه خيلي مختصر،آبي، ناني با خودش بر مي‏دارد و به كوه حرا مي‏رود و ظاهرا خديجه هر چند روز يك مرتبه كسي را مي‏فرستاد تا مقداري آب و نان برايش ببرد.

تمام اين ماه را به تنهايي در خلوت مي‏گذارند.البته گاهي فقط علي عليه السلام در آنجا حضور داشته و شايد هميشه علي عليه السلام بوده است.اين را من الآن نمي‏دانم.قدر مسلم اين است كه گاهي علي عليه السلام بوده است،چون مي‏فرمايد:

و لقد جاورت رسول الله عليه السلام بحراء حين نزول الوحي.

آن ساعتي كه وحي نزول پيدا كرد من آنجا بودم.

از آن كوه پايين نمي‏آمد و در آنجا خداي خودش را عبادت مي‏كرد.اينكه چگونه تفكر مي‏كرد،چگونه به خداي خودش عشق مي‏ورزيد و چه عوالمي را در آنجا طي مي‏كرد،براي ما قابل تصور نيست.

علي عليه السلام در اين وقت‏ بچه‏ اي ست‏ حد اكثر دوازده ساله.در آن ساعتي كه بر پيغمبر اكرم وحي نازل مي‏شود،او آنجا حاضر است.

پيغمبر يك عالم ديگري را دارد طي مي‏كند.هزارها مثل ما اگر در آنجا مي‏بودند،چيزي را در اطراف خود احساس نمي‏كردند ولي علي عليه السلام يك دگرگوني هايي را احساس مي‏كند.قسمتهاي زيادي از عوالم پيغمبر را درك مي‏كرده است،چون مي‏گويد:

و لقد سمعت رنة الشيطان حين نزول الوحي.

من صداي ناله شيطان را در هنگام نزول وحي شنيدم.

مثل شاگرد معنوي كه حالات روحي خودش را به استادش عرضه مي‏دارد،به پيغمبر عرض كرد:يا رسول الله!آن ساعتي كه وحي داشت‏ بر شما نازل مي‏شد،من صداي ناله اين ملعون را شنيدم.

فرمود:بلي علي جان!:«انك تسمع ما اسمع و تري ما اري الا انك لست‏ بنبي‏» (5) شاگرد من!تو آنها كه من مي‏شنوم مي‏شنوي و آنها كه من مي‏بينم مي‏بيني ولي تو پيغمبر نيستي.

اين،مختصري بود از قضاياي مربوط به قبل از رسالت پيغمبر اكرم كه لازم مي‏ديدم براي شما عرض كنم.

سيري در سخنان رسول اكرم

چند سخن از سخنان اين شخصيت‏ بزرگوار را براي شما نقل مي‏كنم كه خود سخنان پيغمبر معجزه است-قرآن كه سخن خداست‏ به جاي خود-مخصوصا با توجه به سوابقي كه عرض كردم.

كودكي كه سرنوشت،او را يتيم قرار داد در وقتي كه در رحم مادر بود،و لطيم قرار داد در سن پنج‏ سالگي،دوران شيرخوارگي‏ اش در باديه گذشته است و در مكه سرزمين اميت و بي سوادي بزرگ شده و زير دست هيچ معلم و مربي‏اي كار نكرده است،مسافرتهايش محدود بوده به دو سفر كوچك،آنهم سفر بازرگاني به خارج جزيرة العرب،و با هيچ فيلسوفي،حكيمي،دانشمندي برخورد نداشته است،معذلك قرآن به زبان او جاري مي‏شود و بر قلب مقدس او نازل مي‏گردد.

بعد هم سخناني خود او مي‏گويد،و اين سخنان آنچنان حكيمانه است كه با سخنان تمام حكماي عالم نه تنها برابري مي‏كند بلكه بر آنها برتري دارد.حالا اينكه ما مسلمانها اينقدرها عرضه اين كارها را نداريم كه سخنان او را جمع كنيم و درست پخش و تشريح نماييم،مساله ديگري است.

كلمات پيغمبر را در جاهاي مختلف نقل كرده‏ اند.من مخصوصا از قديمترين منابع،قسمتي را نقل مي‏كنم.از قديمترين منابعي كه در دست است‏ يا لا اقل من در دست داشته ‏ام كتاب البيان و التبيين جاحظ است.

جاحظ در نيمه دوم قرن سوم مي‏زيسته است،يعني اين سخنان تقريبا در نيمه اول قرن سوم نوشته شده است.اين كتاب حتي از نظر فرنگيها و مستشرقين جزء كتابهاي بسيار معتبر است.

اينها سخناني نيست كه بگوييد بعدها نقل كرده ‏اند،نه،در قرن سوم به صورت يك كتاب در آمده است كه البته قبل از قرن سوم هم بوده است چون جاحظ اينها را با سند نقل مي‏كند.

مثلا شما ببينيد در زمينه مسؤوليتهاي اجتماعي،اين شخصيت‏ بزرگ چگونه سخن مي‏گويد،مي‏فرمايد:مردمي سوار كشتي شدند و دريايي پهناور را طي مي‏كردند.

يك نفر را ديدند كه دارد جاي خودش را نقر مي‏كند يعني سوراخ مي‏كند. يك نفر از اينها نرفت دست او را بگيرد.چون دستش را نگرفتند،آب وارد كشتي شد و همه آنها غرق شدند،و اين چنين است فساد.

توضيح اينكه:يك نفر در جامعه مشغول فساد مي‏شود،مرتكب منكرات مي‏شود.يكي نگاه مي‏كند مي‏گويد به من چه، ديگري مي‏گويد من و او را كه در يك قبر دفن نمي‏كنند.فكر نمي‏كنند كه مثل جامعه،مثل كشتي است.

اگر در يك كشتي آب وارد بشود،و لو از جايگاه يك فرد وارد بشود،تنها آن فرد را غرق نمي‏كند بلكه همه مسافرين را يكجا غرق مي‏كند.!203

آيا در باره مساوات افراد بني آدم،سخني از اين بالاتر مي‏توان گفت:«الناس سواء كاسنان المشط‏» (6).(حال من نمي‏دانم شانه ‏اي را هم در آورد يا نه).شانه را نگاه كنيد،دندانه‏ هاي آن را ببينيد ببينيد آيا يكي از دندانه‏ هاي آن از دندانه ديگر بلندتر هست؟نه.

انسانها مانند دندانه ‏هاي شانه برابر يكديگرند.ببينيد در آن محيط و در آن زمان،انساني اينچنين درباره مساوات انسانها سخن مي‏گويد كه بعد از هزار و چهار صد سال هنوز كسي به اين خوبي سخن نگفته است!

در حجة الوداع فرياد مي‏زند:

«ايها الناس!ان ربكم واحد و ان اباكم واحد،كلكم لآدم و آدم من تراب،لا فضل لعربي علي عجمي الا بالتقوي.» (7)

ايها الناس!پروردگار همه مردم يكي است،پدر همه مردم يكي است،همه ‏تان فرزند آدم هستيد،آدم هم از خاك آفريده شده است.جايي باقي نمي‏ماند كه كسي به نژاد خودش،به نسب خودش،به قوميت‏ خودش و به اين جور حرفها افتخار كند. همه از خاك هستيم،خاك كه افتخار ندارد.پس افتخار به فضيلتهاي روحي و معنوي است،به تقواست.ملاك فضيلت فقط تقواست و غير از اين ديگر چيز ديگري نيست.

اين حديث را كه از رسول اكرم است،از كافي نقل مي‏كنم:

ثلاث لا يغل عليهن قلب امري‏ء مسلم:اخلاص العمل لله و النصيحة لائمة المسلمين و اللزوم لجماعتهم (8).

سه چيز است كه هرگز دل مؤمن نسبت ‏به آنها جز اخلاص،چيز ديگري نمي‏ ورزد(يعني در آن سه چيز محال است‏ خيانت كند):يكي اخلاص عمل براي خدا.(يك مؤمن در عملش ريا نمي‏ورزد.)ديگر،خيرخواهي براي پيشوايان واقعي مسلمين(يعني خيرخواهي در جهت‏ خير مسلمين،ارشاد و هدايت پيشوايان در جهت‏ خير مسلمين).سوم مساله وحدت و اتفاق مسلمين(يعني نفاق نورزيدن،شق عصاي مسلمين نكردن،جماعت مسلمين را متفرق نكردن).

اين جمله‏ ها را مكرر شنيده ‏ايد:

«كلكم راع و كلكم مسؤول عن رعيته.» (9)

«المسلم من سلم المسلمون من لسانه و يده.» (10) لن تقدس امة حتي يؤخذ للضعيف فيها حقه من القوي غير متتعتع. (11)

هيچ ملتي به مقام قداست نمي‏رسد مگر آنگاه كه افراد ضعيفش بتوانند حقوقشان را از اقويا بدون لكنت زبان مطالبه كنند.

ببينيد سيرت چيست و چه مي‏كند؟!اصحابش نقل كرده‏ اند كه در دوره رسالت،در سفري خدمتشان بوديم.در منزلي پايين آمده بوديم و قرار بود كه در آنجا غذايي تهيه شود.

گوسفندي آماده شده بود تا جماعت آن را ذبح كنند و از گوشت آن مثلا آبگوشتي بسازند و تغذيه كنند.يكي از اصحاب به ديگران مي‏گويد سر بريدن گوسفند با من،ديگري مي‏گويد پوست كندن آن با من،سومي مثلا مي‏گويد پخت آن با من و...پيغمبر اكرم مي‏فرمايد جمع كردن هيزم از صحرا با من.

اصحاب عرض كردند:يا رسول الله!ما خودمان افتخار اين خدمت را داريم،شما سر جاي خودتان بنشينيد،ما خودمان همه كارها را انجام مي‏دهيم.فرمود:بله،مي‏دانم،من نگفتم كه شما انجام نمي‏دهيد ولي مطلب چيز ديگري است.بعد جمله‏ اي گفت،فرمود:

ان الله يكره من عبده ان يراه متميزا بين اصحابه (12).

خدا دوست نمي‏دارد كه بنده ‏اي را در ميان بندگان ديگر ببيند كه براي خود امتياز قائل شده است.

من اگر اينجا بنشينم و فقط شما برويد كار كنيد،پس براي خودم نسبت‏ به شما امتياز قائل شده ‏ام.خدا دوست ندارد كه بنده ‏اي خودش را به چنين وضعي در بياورد (13).ببينيد چقدر عميق است!

اين مساله به اصطلاح امروز«اعتماد به نفس‏»در مقابل اعتماد به انسانهاي ديگر،حرف درستي است،البته نه در مقابل اعتماد به خدا.اعتماد به نفس سخن بسيار درستي است،يعني اتكال به انسان ديگر نداشتن،كار خود را تا جايي كه ممكن است‏ خود انجام دادن و از احدي تقاضا نكردن.

ببينيد اين تربيتها چقدر عالي است!اين‏«بعثت لاتمم مكارم الاخلاق‏»معني‏ اش چيست؟

باز اصحابش نقل كرده ‏اند (14) كه در يكي از مسافرتها در منزلي فرود آمديم.همه متفرق شدند براي اينكه تجديد وضويي كنند و آماده نماز بشوند.

ديديم كه پيغمبر اكرم بعد از آنكه از مركب پايين آمد،طرفي را گرفت و رفت.مقداري كه دور شد،ناگهان برگشت.اصحاب با خود فكر مي‏كنند كه پيغمبر اكرم براي ما چه بازگشت؟

آيا از تصميم اينكه امروز اينجا بمانيم منصرف شده است؟همه منتظرند ببينند آيا فرمان مي‏دهند كه حركت كنيد برويم.ولي مي‏بينند پيامبر چيزي نمي‏گويد.تا به مركبش مي‏رسد.

بعد،از آن خورجين يا توبره روي آن،زانو بند شتر را در مي‏آورد،زانوي شترش را مي‏بندد و دوباره به همان طرف راه مي‏افتد.اصحاب با تعجب گفتند:پيامبر براي چنين كاري آمدي؟!اين كه كار كوچكي بود!اگر از آنجا صدا مي‏زد:آي فلان كس!برو زانوي شتر مرا ببند،همه با سر مي‏دويدند.

گفتند:يا رسول الله!مي‏خواستيد به ما امر بفرماييد.به هر كدام ما امر مي‏فرموديد،با كمال افتخار اين كار را انجام مي‏داد.ببينيد سخن،در چه موقع و در چه محل و چقدر عالي است!

فرمود:«لا يستعن احدكم من غيره و لو بقضمة من سواك‏»تا مي‏توانيد در كارها از ديگران كمك نگيريد و لو براي خواستن يك مسواك.

آن كاري را كه خودت مي‏تواني انجام بدهي،خودت انجام بده.نمي‏گويد كمك نگير و از ديگران استمداد نكن و لو در كاري كه نمي‏تواني انجام بدهي،نه،آنجا جاي استمداد است.

اگر كسي اين توفيق را پيدا كند كه سخنان رسول اكرم را از متون كتب معتبر جمع آوري كند،و هم توفيق پيدا كند كه سيره پيغمبر اكرم را به سبك سيره تحليلي از روي مدارك معتبر جمع و تجزيه و تحليل كند،آن وقت معلوم مي‏شود كه در همه جهان شخصيتي مانند اين شخص بزرگوار ظهور نكرده است.

تمام وجود پيغمبر اعجاز است،نه فقط قرآنش اعجاز است‏ بلكه تمام وجودش اعجاز است.عرايض خودم را با چند كلمه دعا خاتمه مي‏دهم:

باسمك العظيم الاعظم الاعز الاجل الاكرم يا الله...

پروردگارا دلهاي ما را به نور ايمان منور بگردان.انوار معرفت و محبت‏خودت را بر دلهاي ما بتابان.ما را شناساي ذات مقدس خودت قرار بده.ما را شناساي پيغمبر بزرگوارت قرار بده.انوار محبت پيغمبر اكرمت را در دلهاي همه ما قرار بده. انوار محبت و معرفت اهل بيت پيغمبر را در دلهاي همه ما قرار بده.ما را آشنا با سيرت پيغمبر خودت و ائمه اطهار قرار بده.ما را قدردان اسلام و قرآن و اين وجودات مقدسه بفرما.اموات ما را مشمول عنايات و رحمت‏خودت بفرما.

و عجل في فرج مولانا صاحب الزمان


2.صد سخن از كلمات پيامبر صلي الله عليه و آله

از كلمات كوتاه حضرت رسول (1) صلي الله عليه و آله

1.هر چه فرزند آدم پيرتر مي‏شود،دو صفت در او جوانتر مي‏گردد:حرص و آرزو.

2.دو گروه از امت من هستند كه اگر صلاح يابند،امت من صلاح مي‏يابد و اگر فاسد شوند،امت من فاسد مي‏شود:علما و حكام.

3.شما همه شبان و مسؤول نگاهباني يكديگريد.

4.نمي‏توان همه را با مال راضي كرد اما به حسن خلق،مي‏توان.

5.ناداري بلاست.از آن بدتر،بيماري تن،و از بيماري تن دشوارتر،بيماري دل.

6.مؤمن همواره در جستجوي حكمت است.

7.از نشر دانش نمي‏توان جلو گرفت.

8.دل انساني همچو پري است كه در بيابان به شاخه درختي آويزان باشد،از وزش بادها دائم در انقلاب است و زير و رو مي‏شود.

9.مسلمان آن است كه مسلمانان از دست و زبان او در آسايش باشند.

10.رهنماي به كار نيك،خود كننده آن كار است.

11.هر دل سوخته ‏اي را عاقبت پاداشي است.

12.بهشت زير قدمهاي مادران است.

13.در رفتار با زنان،از خدا بترسيد و آنچه درباره آنان شايد،از نيكي دريغ ننماييد.

14.پروردگار همه يكي است و پدر همه يكي.همه فرزند آدميد و آدم از خاك است.گرامي‏ترين شما نزد خداوند پرهيزگارترين شماست.

15.از لجاج بپرهيزيد كه انگيزه آن،ناداني و حاصل آن،پشيماني است.

16.بدترين مردم كسي است كه گناه را نبخشد و از لغزش چشم نپوشد،و باز از او بدتر كسي است كه مردم از گزند او در امان و به نيكي او اميدوار نباشند.

17.خشم مگير و اگر گرفتي،لختي در قدرت كردگار بينديش.

18.چون تو را ستايش كنند،بگو اي خدا مرا بهتر از آنچه گمان دارند بساز و آنچه را از من نمي‏دانند بر من ببخش و مرا مسؤول آنچه مي‏گويند قرار مده.

19.به صورت متملقين خاك بپاشيد.

20.اگر خدا خير بنده ‏اي را اراده كند،نفس او را واعظ و رهبر او قرار مي‏دهد.

21.صبح و شامي بر مؤمن نمي‏گذرد مگر آنكه بر خود گمان خطا ببرد.

22.سخت‏ترين دشمن تو همانا نفس اماره است كه در ميان دو پهلوي تو جا دارد.

23.دلاورترين مردم آن است كه بر هواي نفس غالب آيد.

24.با هواي نفس خود نبرد كنيد تا مالك وجود خود گرديد.

25.خوشا به حال كسي كه توجه به عيوب خود،او را از توجه به عيوب ديگران باز دارد.

26.راستي به دل آرامش مي‏بخشد و از دروغ شك و پريشاني مي‏زايد.

27.مؤمن آسان انس مي‏گيرد و مانوس ديگران مي‏شود.

28.مؤمنين همچو اجزاي يك بنا همديگر را نگاه مي‏دارند.

29.مثل مؤمنين در دوستي و علقه به يكديگر مثل پيكري است كه چون عضوي از آن به درد بيايد،باقي اعضا به تب و بي خوابي دچار مي‏شوند.

30.مردم مانند دندانه ‏هاي شانه با هم برابرند.

31.دانش جويي بر هر مسلماني واجب است.

32.فقري سخت‏تر از ناداني و ثروتي بالاتر از خردمندي و عبادتي والاتر از تفكر نيست.

33.از گهواره تا گور دانشجو باشيد.

34.دانش بجوييد گرچه به چنين باشد.

35.شرافت مؤمن در شب زنده‏داري و عزت او در بي‏نيازي از ديگران است.

36.دانشمندان تشنه آموختن اند.!

37.دلباختگي كر و كور مي‏كند.

38.دست ‏خدا با جماعت است.

39.پرهيزگاري جان و تن را آسايش مي‏بخشد.

40.هر كس چهل روز به خاطر خدا زندگي كند،چشمه حكمت از دلش به زبان جاري خواهد شد.

41.با خانواده خود بسر بردن،از گوشه مسجد گرفتن،نزد خداوند پسنديده‏تر است.

42.بهترين دوست‏شما آن است كه معايب شما را به شما بنمايد.

43.دانش را به بند نوشتن در آوريد.

44.تا دل درست نشود،ايمان درست نخواهد شد و تا زبان درست نشود،دل درست نخواهد بود.

45.تا عقل كسي را نيازموده ‏ايد،به اسلام آوردن او وقعي نگذاريد.

46.تنها به عقل مي‏توان به نيكيها رسيد.آن كه عقل ندارد از دين تهي است.

47.زيان نادانان بيش از ضرري است كه تبهكاران به دين مي‏رسانند.

48.هر صاحب خردي از امت مرا چهار چيز ضروري است:گوش دادن به علم،به خاطر سپردن و منتشر ساختن دانش و بدان عمل كردن.

49.مؤمن از يك سوراخ دوبار گزيده نمي‏شود.

50.من براي امت ‏خود،از بي ‏تدبيري بيم دارم نه از فقر.

51.خداوند زيباست و زيبايي را دوست مي‏دارد.

52.خداوند مؤمن صاحب حرفه را دوست دارد.

53.تملق،خوي مؤمن نيست.

54.نيرومندي به زور بازو نيست،نيرومند كسي است كه بر خشم خود غالب آيد.

55.بهترين مردم،سودمندترين آنان به حال ديگرا ن اند.

56.بهترين خانه شما آن است كه يتيمي در آن به عزت زندگي كند.

57.چه خوب است ثروت حلال در دست مرد نيك.

58.رشته عمل،از مرگ بريده مي‏شود مگر به سه وسيله:خيراتي كه مستمر باشد،علمي كه همواره منفعت ‏برساند،فرزند صالحي كه براي والدين دعاي خير كند.

59.پرستش كنندگان خدا سه گروه اند:يكي آنان كه از ترس عبادت مي‏كنند و اين عبادت بردگان است،ديگر آنان كه به طمع پاداش عبادت مي‏كنند و اين عبادت مزدوران است،گروه سوم آنان كه به خاطر عشق و محبت عبادت مي‏كنند و اين عبادت آزادگان است.

60.سه چيز نشانه ايمان است:دستگيري با وجود تنگدستي،از حق خود به نفع ديگري گذشتن،به دانشجو علم آموختن.

61.دوستي خود را به دوست ظاهر كن تا رشته محبت محكمتر شود.

62.آفت دين سه چيز است:فقيه بدكار،پيشواي ظالم،مقدس نادان.

63.مردم را از دوستانشان بشناسيد،چه،انسان همخوي خود را به دوستي مي‏گيرد.

64.گناه پنهان به صاحب گناه زيان مي‏رساند،گناه آشكار به جامعه.

65.در بهبودي كار دنيا بكوشيد اما در كار آخرت چنان كنيد كه گويي فردا رفتني باشيد.

66.روزي را در قعر زمين بجوييد.

67.چه بسا كه از خودستايي،از قدر خود مي‏كاهند و از فروتني،بر مقام خود مي‏افزايند.

68.خدايا!فراخترين روزي مرا در پيري و پايان زندگي كرامت فرما.

69.از جمله حقوق فرزند بر پدر اين است كه نام نيكو بر او بگذارد و نوشتن به او بياموزد و چون بالغ شد،او را همسر انتخاب كند.

70.صاحب قدرت،آن را به نفع خود به كار مي‏برد.

71.سنگين‏ترين چيزي كه در ترازوي اعمال گذارده مي‏شود،خوشخويي است.

72.سه امر،شايسته توجه خردمند است:بهبودي زندگاني،توشه آخرت،عيش حلال.

73.خوشا كسي كه زيادي مال را به ديگران ببخشد و زيادي سخن را براي خود نگاه دارد.

74.مرگ،ما را از هر ناصحي بي نياز مي‏كند.

75.اينهمه حرص حكومت و رياست و اينهمه رنج و پشيماني در عاقبت!

76.عالم فاسد،بدترين مردم است.

77.هر جا كه بدكاران حكمروا باشند و نابخردان را گرامي بدارند،بايد منتظر بلايي بود.

78.نفرين باد بر كسي كه بار خود را به دوش ديگران بگذارد.

79.زيبايي شخص در گفتار اوست.

80.عبادت هفت گونه است كه از همه والاتر طلب روزي حلال است.!

81.نشانه خشنودي خدا از مردمي،ارزاني قيمتها و عدالت‏ حكومت آنهاست.

82.هر قومي شايسته حكومتي است كه دارد.

83.از ناسزا گفتن،به جز كينه مردم سودي نمي‏بري.

84.پس از بت پرستيدن،آنچه به من نهي كرده ‏اند در افتادن با مردم است.

85.كاري كه نسنجيده انجام شود،بسا كه احتمال زيان دارد.

86.آن كه از نعمت ‏سازش با مردم محروم است،از نيكيها يكسره محروم خواهد بود.

87.از ديگران چيزي نخواهيد گرچه يك چوب مسواك باشد.

88.خداوند دوست ندارد كه بنده‏اي را بين يارانش با امتياز مخصوص ببيند.

89.مؤمن خنده ‏رو و شوخ است،و منافق عبوس و خشمناك.

90.اگر فال بد زدي،به كار خود ادامه بده و اگر گمان بد بردي،فراموش كن و اگر حسود شدي،خود دار باش.

91.دست‏ يكديگر را به دوستي بفشاريد كه كينه را از دل مي‏برد.

92.هر كه صبح كند و به فكر اصلاح كار مسلمانان نباشد،مسلمان نيست.

93.خوشرويي كينه را از دل مي‏برد.

94.مبادا كه ترس از مردم،شما را از گفتن حقيقت‏ باز دارد!

95.خردمندترين مردم كسي است كه با ديگران بهتر بسازد.

96.در يك سطح زندگي كنيد تا دلهاي شما در يك سطح قرار بگيرد.با يكديگر در تماس باشيد تا به هم مهربان شويد.

97.هنگام مرگ،مردمان مي‏ پرسند:از ثروت چه باقي گذاشته؟فرشتگان مي‏پرسند:از عمل نيك چه پيش فرستاده؟

98.منفورترين حلالها نزد خداوند طلاق است.

99.بهترين كار خير،اصلاح بين مردم است.

100.خدايا مرا به دانش توانگر ساز و به بردباري زينت‏بخش و به پرهيزگاري گرامي بدار و به تندرستي زيبايي ده

 

پي ‏نوشتها

1- توبه/128.

2- نور/33.

3- نهج البلاغه،خطبه 234(قاصعه)[و همانا خداوند از آغاز كودكي حضرت،بزرگترين فرشته از فرشتگان خود را مامور وي ساخته بود كه او را به راه مكارم و محاسن اخلاق عالم مي‏برد.]

4- كساني كه مشرف شده‏اند مي‏دانند اطراف مكه همه كوه است.

5- نهج البلاغه صبحي صالح،خطبه 192.

6- تحف العقول،ص 368،از امام صادق عليه السلام.

7- تاريخ يعقوبي،ج 2/ص 110 با كمي اختلاف.

8- اصول كافي،ج 1/ص‏403.

9- الجامع الصغير،ص 95.

10- اصول كافي،ج 2/ص 234.

11- نهج البلاغه،نامه‏53[بجاي‏«حتي يؤخذ»«لا يؤخذ»آمده است.]

12- هدية الاحباب،ص‏277.

13- اين داستان در كتب شيعه هست.مرحوم حاج شيخ عباس قمي(رضوان الله عليه)آن را در چندين كتاب خودش نقل كرده است.

14- اين را هم مرحوم حاج شيخ عباس قمي(رضوان الله عليه)نقل كرده است.البته ديگران هم نقل كرده‏اند.

15- [براي توضيح درباره اين بخش رجوع شود به صفحه 48 و49 همين كتاب.]

  • تعداد (0) متوسط امتيازات
    0 0 0 0 0
    امتياز شما
    نام :


    نام خانوادگي:


    نظر:
          ليست نظرات
Copyright © 2009 The AhlulBayt World Assembly . All right reserved