سخن پیامبر
« اِنَّ قَلِيلَ العَمَلِ مَعَ العِلمِ کَثِيرٌ وَ کَثِيرَ العَمَلِ مَعَ الجَهلِ قَلِيلٌ »
نهج الفصاحه ، حديث 873
کار اندک که با بصيرت و دانش انجام گيرد بسيار است و کار بسيار که با ناداني صورت پذيرد اندک است .
  • تاريخ: پنج شنبه 19 آبان 1390

حضرت محمد, تولد و کودکي


           

 

حضرت محمد
تولد و کودکي


بيش از هزار و چهار صد سال پيش در روز 17 ربيع الاول ( برابر 25 آوريل 570 ميلاد ي ) کودکي در
شهر مکه چشم به جهان گشود .

پدرش عبد الله در بازگشت از شام در شهر يثرب ( مدينه ) چشم از
جهان فروبست و به ديدار کودکش ( محمد ) نايل نشد .

زن عبد الله ، مادر " محمد " آمنه دختر وهب بن عبد مناف بود . برابر رسم خانواده هاي بزرگ مکه " آمنه " پسر عزيزش ، محمد را به دايه ا ي به نام حليمه سپرد تا در بيابان گسترده و پاك و دور از آلودگيهاي شهر پرورش يابد .

" حليمه " زن پاك سرشت مهربان به اين کودك نازنين که قدمش در آن قبيله مايه خير و برکت و افزون ي شده بود ، دلبستگي زياد ي پيدا کرده بود و لحظه ا ي از پرستار ي او غفلت نمي کرد .

کسي نمي دانست اين کودك يتيم که دايه ها ي ديگر از گرفتنش پرهيز داشتند ، روزي و روزگاري پيامبر رحمت خواهد شد و نام بلندش تا پايان روزگار با عظمت و بزرگ ي بر زبان ميليونها نفر مسلمان جهان و بر مأذنه ها با صدا ي بلند برده خواهد شد ، و مايه افتخار جهان و جهانيان خواهد بود .

" حليمه " بر اثر علاقه و اصرار مادرش ، آمنه ، محمد را که به سن پنج سالگي رسيده بود به مکه باز گردانيد .

دو سال بعد که " آمنه " براي ديدار پدر و مادر و آرام گاه شوهرش عبد الله به مدينه رفت ، فرزند دلبندش را نيز همراه برد .


پس از يک ماه ، آمنه با کودکش به مکه برگشت ، اما دربين راه ، در محل ي بنام " ابواء " جان به جان
آفرين تسليم کرد ، و محمد در سن شش سالگ ي از پدر و مادر هر دو يتيم شد و رنج يتيمي در روح و جان لطيفش دو چندان اثر کرد .

سپس زني به نام ام ايمن اين کودك يتيم ، اين نوگل پژمرده باغ زندگي را همراه خود به مکه برد . اين خواست خدا بود که اين کودك در آغاز زندگ ي از پدر و مادر جدا شود ، تا رنجهاي تلخ و جانکاه زندگي را در سرآغاز زندگاني بچشد و در بوته آزمايش قرار گيرد ، تا در آينده ، رنجها ي انسانيت را به واقع لمس کند و حال محرومان را نيک دريابد .

از آن زمان دردامان پدر بزرگش " عبد المطلب " پرورش يافت .

" عبد المطلب " نسبت به نوه والاتبار و بزرگ منش خود که آثار بزرگي در پيشاني تابناکش ظاهر بود ، مهرباني عميقي نشان مي داد .

دو سال بعد بر اثر درگذشت عبد المطلب ، " محمد " از سرپرستي پدر بزرگ نيز محروم شد . نگراني " عبد المطلب " در واپسين دم زندگ ي بخاطر فرزند زاده عزيزش محمد بود .

به ناچار " محمد " در سن هشت سالگي به خانه عمو ي خويش ( ابو طالب ) رفت و تحت سرپرستي عمش ق رار گرفت .

" ابوطالب " پدر " علي " بود . ابو طالب تا آخرين لحظه ها ي عمرش ، يعني تا چهل و چند سال با نهايت لطف و مهرباني ، از برادرزاده عزيزش پرستار ي و حمايت کرد .

حتي در سخت ترين و ناگوارترين پيشامدها که همه اشراف قريش و گردنکشان سي ه دل ، برا ي نابودي " محمد " دست در دست يکديگر نهاده بودند ، جان خود را برا ي حمايت برادر زاده اش سپر بلا کرد و از هيچ چيز نهراسيد و ملامت ملامتگران را ناشنيده گرفت .


نوجواني و جواني

آرامش و وقار و سيما ي متفکر " محمد " از زمان نوجواني در بين همسن و سالهايش کاملا مشخص
بود . به قدر ي ابو طالب او را دوست داشت که هميشه مي خواست با او باشد و دست نوازش بر سر و
رويش کشد و نگذارد درد يتيمي او را آزار دهد .

در سن 12 سالگي بود که عمويش ابو طالب ا و را  همراهش به سفر تجارتي - که آن زمان در حجاز معمول بود - به شام برد .

درهمين سفر در محلي به نام " بصر ي " که از نواحي شام ( سوريه فعلي ) بود ، ابو طالب به " راهبي " مسيحي که نام وي " بحيرا " بود برخورد کرد .

بحيرا هنگام ملاقات محمد - کودك ده يا دوازده ساله - از روي نشانه هايي که در کتابهاي مقدس خوانده بود ، با اطمينان دريافت که اين کودك همان پيغمبر آخر الزمان است .

بازهم برا ي اطمينان بيشتر او را به لات و عزي - که نام دو بت از بتها ي اهل مکه بود - سوگند داد که
در آنچه از وي مي پرسد جز راست و درست بر زبانش نيايد .

محمد با اضطراب و ناراحتي گفت ، من اين دو بت را که نام بردي دشمن دارم . مرا به خدا سوگند بده ! بحيرا يقين کرد که اين کودك همان پيامبر بزرگوار خداست که بجز خدا به کسي و چيز ي عقيده ندارد .

بحيرا به ابو طالب سفارش زياد کرد تا او را از شر دشمنان بويژ ه يهوديان نگاهباني کند ، زيرا او در آينده مأموريت بزرگي به عهده خواهد گرفت .

محمد دوران نوجواني و جواني را گذراند . در اين دوران که برا ي افراد عاد ي ، سن ستيزه جويي و آلودگي به شهوت و هوسها ي زودگذر است ، برا ي محمد جوان ، سني بود همراه با پاکي ، راستي و درستي ، تفکر و وقار و شرافتمندي و جلال . در راستي و درستي و امانت بي مانندبود .

صدق لهجه ، راستي کردار ، ملايمت و صبر و حوصله در تمام حرکاتش ظاهر و آشکار بود .

از
آلودگيهاي محيط آلوده مکه بر کنار ، دامنش از ناپاکي بت پرستي پاك و پاکيزه بود بحدي که موجب
شگفتي همگان شده بود ، آن اندازه مورد اعتماد بود که به " محمد امين " مشهور گرديد .

" امين "يعني درست کار و امانتدار . در چهره محمد از همان آغاز نوجواني و جواني آثار وقار و قدرت و
شجاعت و نيرومند ي آشکار بود . در سن پانزده سالگي در يکي از جنگها ي قريش با طايفه " هوازن" شرکت داشت و تيرها را از عموهايش بر طرف مي کرد .

از اين جا مي توان به قدرت روحي و جسمي محمد پي برد . اين دلاوري بعدها در جنگهاي اسلام با درخشندگي هر چه ببيشتر آشکار مي شود ، چنانکه علي ( ع ) که خود از شجاعان روزگار بود درباره محمد ( ص ) گفت : " هر موقع کار در جبهه جنگ بر ما دشوار مي شد ، به رسول خدا پناه مي برديم و کسي از ما به دشمن از او نزديکتر نبود " با اين حال از جنگ و جدالها ي بيهوده و کودکانه پرهيز مي کرد .

عربستان در آن روزگار مرکز بت پرستي بود . افراد يا قبيله ها بتهايي از چوب و سنگ يا خرما مي ساختند و آنها را مي پرستيدند .


محيط زندگي محمد به فحشا و کارها ي زشت و ميخوار ي و جنگ و ستيز آلوده بود ، با اين همه
آلودگي محيط ، محمد هرگز به هيچ گناه و ناپاک ي آلوده نشد و دامنش از بت و بت پرستي همچنان
پاك ماند .

روزي ابو طالب به عباس که جوانترين عموهايش بود گفت : " هيچ وقت نشنيده ام محمد (ص ) دروغي بگويد و هرگز نديده ام که با بچه ها در کوچه باز ي کند " .

از شگفتيها ي جهان بشريت است که با آنهمه بي عفتي و بودن زنان و مردان آلوده در آن ديار که حتي به کارهاي زشت خود افتخار مي کردند و زنان بدکار بر بالا ي بام خانه خود بيرق نصب مي نمودند ، محمد ( ص ) آنچنان پاك و پاکيزه زيست که هيچکس - حتي دشمنان - نتوانستند کوچکترين خرده اي بر او بگيرند .

کيست که سيره و رفتار او را از کودکي تا جواني و از جواني تا پيري بخواند و در برابر عظمت و پاک ي روحي و
جسمي او سر تعظيم فرود نياورد ؟ !

يادي از پيمان جوانمردان يا ( حلف الفضول )

در گذشته بين بر خي از قبيله ها پيماني به نام " حلف الفضول " بود که پايه آن بر دفاع از حقوق
افتادگان و بيچارگان بود و پايه گذاران آن کساني بودند که اسمشان " فضل " يا از ريشه " فضل " بود
.

پيماني که بعدا عده ا ي از قريش بستند هدفي جز اين نداشت . يکي از ويژگيهاي اين پيمان ، دفاع از
مکه و مردم مکه بود در برابر دشمنان خارجي . اما اگر کسي غير از مردم مکه و هم پيمانها ي آنها در
آن شهر زندگي مي کرد و ظلم ي بر او وارد مي شد ، کسي به دادش نمي رسيد .

اتفاقا روزي مرد ي از قبيله بني اسد به مکه آمد تا اجناس خود را بفروشد . مردي از طايفه بن سهم کالا ي او را خريد ولي قيمتش را به او نپرداخت .

آن مرد مظلوم از قريش کمک خواست ، کسي به دادش نرسيد . ناچار بر کوه ابو قبيس که در کنار خانه کعبه است ، بالا رفت و اشعاري درباره سرگذشت خود خواند و قريش را به ياري طلبيد .

دادخواهي او عده اي از جوانان قريش را تحت تأثير قرار داد . ناچار در خانه عبد الله پسر جدعان جمع شدند تا فکر ي به حال آن مرد کنند .

در همان خانه که حضرت محمد ( ص ) هم بود پيمان بستند که نگذارند به هيچکس ستمي شود ، قيمت کالاي آن مرد را گرفتند و به او برگرداندند.


بعدها پيامبر اکرم ( ص ) از اين پيمان ، به نيکي ياد مي کرد . از جمله فرمود : " در خانه عبد الله
جدعان شاهد پيماني شدم که اگر حالا هم - پس از بعثت به پيامبري - مرا به آن پيمان دعوت کنند
قبول مي کنم .

يعني حالا نيز به عهد و پيمان خود وفادارم " . محمد ( ص ) در سن بيست سالگي به اين پيمان پيوست ، اما پيش از آن - همچنان که بعد از آن نيز - به اشخاص فقير و بينوا و کودکان يتيم و زنان ي که شوهرانشان را در جنگها از دست داده بودند ، محبت بسيار مي کرد و هر چه مي توانست از کمک نسبت به محرومان خوددار ي نمي نمود . پيوستن و ي نيز به اين پيمان چيز ي جز علا قه به دستگيري بينوايان و رفع ستم از مظلومان نبود .

 

  • تعداد (7) متوسط امتيازات
    4 4 4 4 4
    امتياز شما
    نام :


    نام خانوادگي:


    نظر:
          ليست نظرات
Copyright © 2009 The AhlulBayt World Assembly . All right reserved