سخن پیامبر
« اِنَّ قَلِيلَ العَمَلِ مَعَ العِلمِ کَثِيرٌ وَ کَثِيرَ العَمَلِ مَعَ الجَهلِ قَلِيلٌ »
نهج الفصاحه ، حديث 873
کار اندک که با بصيرت و دانش انجام گيرد بسيار است و کار بسيار که با ناداني صورت پذيرد اندک است .
  • تاريخ: شنبه 21 آبان 1390

آغاز وحى


           

 

آغاز وحى


محمد(ص) به چهل سالگى كه رسيد خداوند او را مژده دهنده (به بهشت) و بيم دهنده (به كيفر الهى) به نزد مردم فرستاد: وَما أَرْسَلْناكَ إِلّا كافَّةً لِلنّاسِ بَشِيراً وَنَذِيراً وَلكِنَّ أَكْثَرَ النّاسِ لا يَعْلَمُونَ؛
تو را به عنوان مژده دهنده و بيم دهنده براى همه مردم فرستاديم، ولى بيشتر مردم ناآگاهند.


نخستين بار كه وحى بر او نازل شد، به صورت رؤياى صادقه بود. آن حضرت رؤيايى كه مى‏ ديد مانند آن در بيدارى تحقق مى ‏يافت.

حضرت وقتى مى ‏ديد قومش غرق در گمراهى آشكارى شده ‏اند و بت‏ها را پرستش نموده و بر آنها سجده مى ‏كنند، دوست مى‏ داشت دور از مردم و در خلوت و تنهايى به سر بَرَد، و با نزديك شدن نزول وحى بر او، علاقه ‏اش به تنهازيستى و خلوت، افزون گشت و براى تنهايى و عُزلتِ خويش غار حرا را برگزيد.

گاهى ده ‏روز و گاهى نزديك به يك ماه در آن به عبادت مى ‏پرداخت و عبادتش طبق آيين ابراهيم(ع) انجام مى ‏پذيرفت.

او براى رفتن به غار و انجام عبادت، توشه ‏اى برمى ‏گرفت و روانه آن سامان مى ‏شد و آن‏گاه كه كار او به پايان مى ‏رسيد به خانه‏ اش برمى گشت و مجدداً با خود توشه ‏اى برگرفته و بدان جا مى  ‏رفت تا آن‏كه روزى در غارحرا وحى بر او نازل شد.

فرشته وحى نزد او آمد و فرمود: بخوان. گفت: قادر بر خواندن نيستم. وى گفت: فرشته مرا سخت فشار داد به‏ گونه ‏اى كه احساس درد نمودم و سپس مرا رها كرد و گفت: بخوان. گفتم: من قادر برخواندن نيستم. مرا گرفت و ديگر بار به شدت فشار داد تا درد زياد احساس كردم و سپس مرا رها كرد و گفت: بخوان. گفتم: من توان خواندن ندارم. بار سوم مرا سخت فشار داد و سپس رها كرد و گفت: بخوان «إِقْرَأْ بِاسْمِ رَبِّكَ الَّذِى خَلَقَ * خَلَقَ الإِنْسانَ مِنْ عَلَقٍ * إِقْرَأْ وَرَبُّكَ الأَكْرَمُ * الَّذِى عَلَّمَ بِالقَلَمِ * عَلَّمَ الإِنْسانَ ما لَمْ يَعْلَمْ».


رسول خدا(ص) در حالى كه قلبش به تپش افتاده بود به خانه بازگشت و بر همسرش خديجه وارد شد و بدو فرمود: مرا بپوشانيد، مرا بپوشانيد.

وى را پوشاندند تا اين‏كه دلهره و هراس او بر طرف شد. حضرت ماجرايى را كه ديده بود براى خديجه بازگو كرد و سپس فرمود: بر جان خويشتن بيمناكم.

خديجه عرضه داشت: هرگز، به خدا سوگند، هرگز خداوند تو را خوار نمى‏ گرداند، چه اين‏كه تو صله‏ رحم انجام مى ‏دهى و ميهمان نوازى مى‏ كنى و به عيالمندان كمك مى‏ رسانى و فقرا و مستمندان را دستگيرى كرده و از حق طرفدارى مى ‏كنى.

خديجه آن حضرت را نزد پسر عمويش ورقةبن‏ نوفل برد... وى پيرمردى سالخورده بود كه در دوران جاهليت نصرانى شده و به انجيل آگاهى تمام داشت؛ خديجه بدو گفت: پسرعمو! مطالب پسر برادرت را بشنو.

ورقه بدو گفت: برادرزاده چه ديده‏ اى؟ رسول خدا(ص) وى را در جريان آنچه ديده بود قرار داد. ورقه بدو گفت: اين همان وحى است كه خداوند بر موسى(ع) نازل فرمود. اى كاش آن زمان من جوان بودم واى كاش آن‏گاه كه قومت تو را بيرون مى ‏رانند، من زنده باشم.

رسول اكرم(ص) فرمود: آيا آنها مرا بيرون مى‏ رانند؟ ورقه گفت: آرى، هر كسى كه مانند تو رسالتى آورد با او د
شمنى مى ‏ورزند و اگر آن روز را درك كنم تو را با قدرت، حمايت ويارى مى ‏كنم و سپس ديرى نپاييد كه ورقه از دنيا رفت و وحى قطع شد وقطع آن چهل روز به طول انجاميد و بعد از آن پى‏ درپى نازل گشت. (1)


دعوت نهانى پيامبر(ص)

رسول اكرم(ص) به انجام دادن دستوراتى كه خداوند داده بود همت گماشت و براى اين‏كه مردم به طور ناگهانى با قضيه ‏اى شگفت‏ آور مواجه نشوند، دعوت به پرستش خدا را نهانى آغاز كرد و نخستين كسانى كه به وى ايمان آوردند همسرش خديجه بنت خويلد و على ‏بن ابى‏ طالب و عبدالله‏ بن ابى قحافه معروف به ابوبكر(2) و زيدبن حارثه بودند.


گروهى از اشراف و موالى نيز در آغاز امر، دعوت اسلام را پذيرا شدند، مانند عثمان‏ بن‏ عفان، زبيربن عوام، عبدالرحمان عوف، عبدالله‏ بن مسعود، سعدبن‏ ابى ‏وقاص، طلحةبن عبيدالله، ابوذر غفارى، صهيب رومى و ديگران.


اين عده به اسلام گرويده و در اين راستا، فدا كارى ‏هاى زيادى از خود نشان دادند. نقل شده كه ابوجهل يكى از سران قريش، هرگاه مى ‏شنيد شخصى اسلام آورده و داراى جاه و مقامى است، او را مورد نكوهش قرار مى ‏داد و بدو مى ‏گفت: آيا دست از آيين پدرت كه از تو بهتر بود برداشتى؟ ما تو را انسانى نادان و جاهل تلقى كرده و عمل تو را تقبيح مى ‏كنيم و آبرو و حيثيت تو را بر باد مى ‏دهيم .

اگر آن شخص، فردى بازرگان و تاجر بود بدو مى ‏گفت: تجارت و بازرگانى تو را كساد مى ‏كنيم و اموالت را از بين خواهيم برد، چنان كه آن فرد انسانى ضعيف بود، او را به باد كتك مى‏ گرفت و فريب مى ‏داد(3).

و اين بهترين دليل بر اين است كه دين اسلام، آن گونه كه بدخواهان مدعى هستند با شمشير گسترش نيافته است. رسول گرامى اسلام(ص) [در آغاز] آن اندازه قدرتمند نبوده كه اين افراد را وادار به پذيرش اسلام نمايد، بلكه [بر عكس‏] شخص پيامبر و پيروان ايشان به سبب ايمان خود، از ناحيه قريش مورد ظلم وستم بسيار قرار گرفتند كه به بيان آن خواهيم پرداخت.


دعوت علنى پيامبر

رسول اكرم(ص) از آغاز وحى مدت سه سال مردم را نهانى به پرستش خدا دعوت كرد تا اين‏كه خداوند با اين فرموده به او دستور داد آيين خود را آشكارا اعلان كند:


فَاصْدَعْ بِما تُؤْمَرُ وَأَعْرِضْ عَنِ المُشْرِكِينَ؛
آنچه را مأمور شده‏اى انجام ده و از مشركان روگردان شو.


آن حضرت دستور الهى را امتثال كرده و بر كوه صفا بالا رفت و فرياد زد يا صباحاه، مردم گفتند: اين كيست كه فرياد مى ‏زند؟

گفتند: محمد است. وى فرمود: اى بنى فلان، اى‏ بنى ‏عبدالمطلب، اى ‏بنى ‏عبدمناف، همگى نزدش گرد آمدند.

حضرت فرمود: اگر به شما خبر دهم سپاهى در دامنه اين كوه تصميم دارند بر شما حمله‏ ور شوند آيا باور مى ‏كنيد؟ گفتند: ما از تو دروغ نشنيده‏ ايم.

فرمود: بنابراين من شما را از عذاب و كيفر الهى برحذر مى‏ دارم. ابولهب گفت: مرگ بر تو؛ ما را به خاطر همين سخن به اينجا كشاندى؟ و سپس به ‏پاخاست و اين فرموده خدا نازل شد «تَبَّتْ يَدا أَبِى لَهَبٍ وَتَبَّ» تا آخر سوره.

و آن‏گاه خداوند به پيامبرش فرمان داد:
«وَأَنْذِرْ عَشِيرَتَكَ الأَقْرَبِينَ * وَاخْفِضْ جَناحَكَ لِمَنِ اتَّبَعَكَ مِنَ المُؤْمِنِينَ».(4)
پيامبر اسلام خويشاوندان خود را گرد آورد و بدانان فرمود: راهنماى هيچ قومى به همراهانش دروغ نمى‏ گويد.

به خدا سوگند اگر به همه مردم دروغ بگويم به شما دروغ نخواهم گفت و اگر همه مردم را بفريبم شما را فريب نمى‏ دهم، به خدايى كه هيچ معبودى جز او وجود ندارد، من فرستاده خدا به سوى همه مردم به خصوص شما هستم.

به خدا سوگند همان‏گونه كه به خواب مى‏ رويد از دنيا خواهيد رفت و به همان نحو كه بيدار مى ‏شويد در قيامت بر انگيخته مى ‏شويد و به كارهايى كه انجام مى ‏دهيد مورد حسابرسى قرار مى‏ گيريد و پاداش احسان و نيكى شما نيكى است و به بدى ‏هايتان نيز كيفر خواهيد شد، يا پيوسته در بهشت جاودانيد و يا هميشه در آتش دوزخ به سرخواهيد برد، و سپس جز با عمويش ابولهب، با ساير مردم به ملايمت سخن گفت.


ايستادگى قريش در برابر پيامبر

اعراب قبل از اسلام در مسجدالحرام بت مى ‏پرستيدند، اين بت‏ها از سنگ‏هايى ساخته شده بود كه سود و زيانى نمى ‏رساند، ولى با اين همه، از نظر قريش كه بزرگان عرب بودند، اساس واركان زندگى آنها به شمار مى ‏آمدند، چه اين‏كه به اين بت‏ها هدايايى از سوى مردم تقديم مى ‏شد كه مصالح اقتصادى و منافع ادبى قريش را تأمين مى‏ كرد، لذا تنها قريش بود كه حراست جايگاه بت‏ها را بر عهده داشت.

بنابراين از بين بردن آيين بت ‏پرستى مساوى بود با از بين رفتن اين منافع و اين توليت و سرپرستى. به همين دليل وظيفه رسول خدا(ص) در گسترش دين جديد، وظيفه ‏اى بسيار خطير و دشوار بود.

وى بت‏ پرستى و اعتقاداتى را كه با يگانگى خداوند هم سويى نداشت، به شدت مورد انتقاد قرار داد و به اين هم اكتفا نكرده، بلكه فساد نظام‏هاى اجتماعى آنان را بر ملا ساخت و قريش با اين ديد به پيامبر مى‏ نگريستند كه او فردى است مخالف برنامه ‏ها و آداب و رسوم آنها و قصد دارد پايه و اساس حيات اجتماعى و اقتصادى آنها را با هم به نابودى بكشد، از اين رو تصميم گرفتند براى حفظ كيان خود به شدت در برابر پيامبر ايستادگى كنند.


روزى رسول اكرم(ص) در مسجد الحرام بر آنان وارد شد ملاحظه كرد آنها به‏ بت‏ها سجده مى ‏كنند، آنان را از اين كار منع كرد و بر مخالفت با دين و آيين پدرشان ابراهيم(ع) مورد نكوهش قرار داد.

آنها به وى پاسخ دادند: ما به اين دليل بر آنها سجده مى ‏كنيم كه وسيله ‏تقرب ما به خدا شوند و اين موضوع را خداوند درباره آنان يادآور مى‏ شود، آنجا كه در قرآن مى ‏فرمايد: «ما نَعْبُدُهُمْ إِلّا لِيُقَرِّبُونا إِلىَ اللَّهِ زُلْفى‏».

رسول خدا(ص) برايشان بيان كرد كه اين كار همان شركى است كه خداوند آن را از آنها نخواهد پذيرفت و بدين سان آنان را بر ادامه‏ كارشان مورد سرزنش قرار داد، لذا براى مخالفت با آن حضرت هم داستان شدند و با تمسخر و استهزا به مقابله با وى پرداختند و اين موضوع را خداوند چنين بيان فرموده است:


وَعَجِبُوا أَنْ جاءَهُمْ مُنْذِرٌ مِنْهُمْ وَقالَ الكافِرُونَ هذا ساحِرٌ كَذّابٌ * أَجَعَلَ الآلِهَةَ إِلهاً واحِداً إِنَّ هذا لَشَى‏ءٌ عُجابٌ؛(5)
و از اين‏كه بيم دهنده ‏اى از خودشان به سويشان آمد، شگفت‏ زده شدند و كافران گفتند: اين شخص جادوگر دروغگوست. آيا وى خدايان متعدد را يك خدا مقرر داشته است و اين مطلبى بسيار شگفت‏ انگيز است.


وَإِذا رَأَوْكَ إِنْ يَتَّخِذُونَكَ إِلّا هُزُواً أَهَذا الَّذِى بَعَثَ اللَّهُ رَسُولاً * إِنْ كادَ لَيُضِلُّنا عَنْ آلِهَتِنا لَوْلا أَنْ صَبَرْنا عَلَيْها؛(6)
و هرگاه كه تو را ديدند به باد مسخره‏ ات گرفتند و گفتند: آيا اين همان فردى است كه خداوند وى را به عنوان پيامبر فرستاده است. اگر ما بر پرستش خدايانمان پايدارى و استقامت نمى ‏كرديم، او ما را منحرف مى‏ ساخت.


اينها امورى بود كه رسول اكرم(ص) را اندوهگين و نگران مى ‏ساخت و خداوند آياتى از قرآن را براى دلدارى حضرت نازل مى‏ فرمود از قبيل:


وَلَقَدْ كُذِّبَتْ رُسُلٌ مِنْ قَبْلِكَ فَصَبَرُوا عَلى‏ ماكُذِّبُوا وَأُوذُوا حَتّى‏ أَتاهُمْ نَصْرُنا؛(7)
پيامبران قبل از تو هم تكذيب شدند، ولى بر آن صبر پيشه كردند و آن قدر در اذيت و آزار قرارگرفتند تا اين‏كه نصر و پيروزى ما برايشان به ارمغان آمد.


علاوه براين كسانى كه پيامبر را به تمسخر مى‏ گرفتند افرادى سرشناس بودند، آنان پيامبر را به ناسزا گرفته و به آن حضرت اهانت روا مى ‏داشتند و علاوه بر دروغگو شمردن او وى را فردى كاهن يا ديوانه مى‏ خواندند.

خداوند پيامبرش را مخاطب قرار داده و مى‏ فرمايد:
فَذَكِّرْ فَما أَنْتَ بِنِعْمَةِ رَبِّكَ بِكاهِنٍ وَلا مَجْنُونٍ؛(8)
تو مردم را متذكر ساز و تو به نعمت پروردگارت داراى جنون و كهانت نيستى.


و گاهى به قرآن افترا مى‏ بستند كه افسانه‏ هاى پيشينيان است. خداوند درباره آنان مى ‏فرمايد:
وَقالَ الَّذِينَ كَفَرُوا إِنْ هذا إِلّا إِفْكٌ افْتَراهُ وَأَعانَهُ عَلَيْهِ قَوْمٌ آخَرُونَ فَقَدْ جاءُو ظُلْماً وَزُوراً * وَقالُوا أَساطِيرُ الأَوَّلِينَ اكْتَتَبَها فَهِىَ تُمْلى‏ عَلَيْهِ بُكْرَةً وَأَصِيلاً؛(9)


و آنان كه كفر ورزيدند گفتند: اين قرآن جز دروغ‏هايى كه پيامبر سرهم كرده چيز ديگرى نيست و ديگران هم به او كمك كرده ‏اند.اين سخن آنها ظلمى بزرگ و نسبتى ناروا به قرآن است و نيز گفتند: قرآن افسانه ‏هاى پيشينيان است كه پيامبر آن را نگاشته و اصحابش صبح و شام بر او املا و قرائت مى ‏كنند.


از جمله امورى كه سبب شد آنها در مقابل پيامبر ايستادگى به خرج دهند، سرسختى آنها در زمينه معجزه خواهى بود كه خداوند درباره آنان مى ‏فرمايد:


وَقالُوا لَنْ نُؤْمِنَ لَكَ حَتّى‏ تَفْجُرَ لَنا مِنَ الأَرضِ يَنْبُوعاً * أَوْ تَكُونَ لَكَ جَنَّةٌ مِنْ نَخِيلٍ وَعِنَبٍ فَتُفَجِّرَ الأَنْهارَ خِلالَها تَفْجِيراً * أَوْ تُسْقِطَ السَّماءَ كَما زَعَمْتَ عَلَيْنا كِسَفاً أَوْ تَأْتِىَ بِاللَّهِ وَالمَلائِكَةِ قَبِيلاً * أَوْ يَكُونَ لَكَ بَيْتٌ مِنْ زُخْرُفٍ أَوْ تَرْقى‏ فِى السَّماءِ وَلَنْ نُؤْمِنَ لِرُقِيِّكَ حَتّى‏ تُنَزِّلَ عَلَيْنا كِتاباً نَقْرَؤُهُ قُلْ سُبْحانَ رَبِّى هَلْ كُنْتُ إِلّا بَشَراً رَسُولاً؛(10)


وگفتند: ما هرگز به تو ايمان نخواهيم آورد، مگر اين‏كه از زمين برايمان چشمه آبى بيرون آرى و يا داراى باغ‏هاى خرما و انگور باشى و ميان آنها نهرهاى آب جارى شود و يا آن گونه كه بر ما ادعا كردى آسمان بر سرمان فرو افتد و يا خدا و فرشتگان را برايمان حاضر كنى و يا خانه و كاخى زرنگار داشته باشى و يا به آسمان بالا روى، از اين گذشته، ما هرگز به آسمان بالا رفتن تو نيز ايمان نمى‏آوريم، مگر اين‏كه كتابى آسمانى بر ما نازل كنى تا آن را قرائت كنيم. بدان‏ها بگو: خداى من منزه از اين امور است، آيا من هم جز يك بشرم كه به پيامبرى فرستاده شده است.


و اين بيان برخى از مقاومت‏هاى بى‏ جايى بود كه رسول خدا(ص) از قوم خود ديد، ولى آن حضرت هم‏چنان ثابت قدم و استوار، مردم را به پرستش خدا دعوت مى‏ كرد و با كمك وحى الهى اعتقادات بت‏ پرستى آنان را كه سود و زيانى ‏به حالشان‏ نداشت، كارى‏احمقانه وجاهلانه ‏مى ‏خواند:


إِنْ هِىَ إِلّا أَسْماءٌ سَمَّيْتُمُوها أَنْتُمْ وَآباؤُكُمْ ماأَنْزَلَ اللَّهُ بِها مِنْ سُلْطانٍ؛(11)
اين بت‏ها جز اسم‏هايى كه شما و پدرانتان آنها را نامگذارى كرده‏ ا يد چيز ديگرى نيستند و خداوند بدان‏ها قدرتى عطا نكرده است.


وَإِذا قِيلَ لَهُمُ اتَّبِعُوا ما أَنْزَلَ اللَّهُ قالُوا بَلْ نَتَّبِعُ ما أَلْفَيْنا عَلَيْهِ آباءَنا أَوَ لَوْ كانَ آباؤُهُمْ لايَعْقِلُونَ شَيْئاً وَلا يَهْتَدُونَ؛(12)
و زمانى كه بدان‏ها گفته شد از دستورات خدا پيروى كنيد گفتند: ما از كيش پدرانمان تبعيت مى‏ كنيم، در صورتى كه پدرانشان افرادى جاهل و نادان بوده و به حقّ و راستى راه نيافته‏ اند.


أَمْ تَحْسَبُ أَنَّ أَكْثَرَهُمْ يَسْمَعُونَ أَوْ يَعْقِلُونَ إِنْ هُمْ إِلّا كَالأَنْعامِ بَلْ هُمْ أَضَلُّ سَبِيلاً؛(13)
آيا گمان مى ‏كنى بيشتر آنها مى ‏شنوند و يا درك مى‏ كنند، آنها مانند چهارپايان، بلكه گمراه‏تر از آنها مى ‏باشند.


تهديد پيامبر

وقتى رسول اكرم(ص) از معبودهاى آنان به زشتى ياد مى ‏كرد و انديشه ‏هاى آنان را احمقانه مى‏ خواند، گروهى از اشراف قريش نزد عمويش ابوطالب رفتند و به او گفتند: برادرزاده ‏ات خدايان ما را ناسزا مى ‏گويد و از آيين ما به زشتى ياد مى ‏كند و عقل و خرد ما را احمقانه شمرده و پدرانمان را گمراه مى‏ داند، يا او را از اين كار بازدار و يا اين‏كه ما و او را به خود واگذار و دست حمايت خود را از او بردار، چه اين‏كه تو نيز در اين زمينه با ما هم عقيده ‏اى و ما از كارهاى او جلوگيرى خواهيم كرد.

ابوطالب با آنان به نرمى و ملايمت سخن گفت و به‏ گونه ‏اى محترمانه آنها را برگرداند و از نزدش رفتند.


پيامبر(ص) به دعوت خويش ادامه داد و هيچ چيز او را از ابراز كردن دين و آيين الهى بازنمى ‏داشت و مردم را به آيين او فرا مى‏ خواند و همين عمل سبب خشم قريش شده بود، ازاين‏رو اشراف قبيله گرد هم آمده و نزد ابوطالب رفتند و بدو اظهار داشتند، «اى ‏ابوطالب، شما از نظر سنّى و آبرومندى ميان ما، از مقام و منزلت ارجمند و والايى برخوردار هستى، ما از شما خواستيم كه برادرزاده‏ ات را منع كنى، ولى اين كار را نكردى و به خدا سوگند ما تحمل شنيدن ناسزاگويى به خدايان خود و به زشتى ياد كردن آنها و احمقانه توصيف نمودن انديشه‏ هاى خويش را نداريم، اينك يا او را از اين كار باز دار و يا با هر دوى شما پيكار خواهيم كرد تا يكى از دو گروه نابود شود... اين را گفته و سپس از نزد او بيرون رفتند.

براى ابوطالب دشوار بود كه از قوم خود جدا شده و با آنان به دشمنى بپردازد و از سويى دوست نداشت كه پيامبر را تسليم آنان كرده و وى را تنها بگذارد، لذا كسى را نزد پيامبر فرستاد و بدو گفت: «اى برادرزاده، مردم نزد من آمده و به من چنين و چنان گفتند، تو براى حفظ جان خود و من چاره‏ اى بينديش و كارى را كه من تحمل و توان آن را ندارم بر من تحميل‏ مكن»


. پيامبر(ص) تصور كرد ديدگاه عمويش در مورد وى تغيير كرده و مى‏ خواهد او را تنها بگذارد و تسليم آنان نمايد و از حمايت و پشتيبانى او عاجز و ناتوان شده است، لذا رسول اكرم(ص) جمله معروفى را، كه حاكى از جانفشانى در راه عقيده و دعوت به پرستش خداى يگانه بود و هم‏چنان بر تارك روزگار جاودان مانده و هر تهديد و شكنجه‏ اى در برابرش كوچك به شمار مى‏ آمد.

در پاسخ عموى خود عنوان نمود: «اى عمو، به خدا سوگند اگر اين مردم خورشيد را در دست راست من و ماه را در دست چپم قرار دهند تا از رسالت خويش دست بردارم، هرگز اين كار را نخواهم كرد تا اين كه خداوند دين و آيين خود را يارى و حمايت كند و يا در اين راه هرچه را دارم تقديم كنم!»

چه ايمان شگفت‏ انگيز و با عظمتى كه چون در قلب راه يافت، به سيلى بنيان كن مى‏ ماند كه هيچ چيز در برابر آن توان پايدارى و مقاومت نداشت؟!


رسول خدا(ص) پس از آن‏كه آمادگى خويش را براى فداكارى در راه تبليغ رسالتش عنوان‏ كرد، به گريه افتاد و از آنجا رفت. ابوطالب او را صدا زد و بدو گفت: «برادرزاده عزيزم، هر چه دوست دارى بگو، به خدا سوگند هرگز تو را تسليم آنان نخواهم كرد».


نقشه فريب

دعوت به اسلام مورد پذيرش عده بسيارى از مردم قرار گرفت، وقتى قريش اين وضع را مشاهده كردند با اشراف خود گردهم آمده و براى مقابله با خطرى كه آنها را تهديد مى‏ كرد به مشورت پرداختند.

سرانجام نظر آنها بر اين تعلق گرفت كه كارهايى را به محمد(ص) پيشنهاد كنند، شايد وى را از دعوت خويش منصرف سازند، لذا درپى او فرستادند و از آنجا كه رسول خدا(ص) علاقه‏ مند هدايت آنان بود با شتاب نزد آنان آمد.

آنها بدو گفتند: «اى‏محمد(ص) ما كسى را نزد تو فرستاديم تا بيايى و با تو سخن بگوييم، به خدا سوگند ما مردى را از عرب سراغ نداريم كه كارهايى راچون تو نسبت به قوم خود انجام داده باشند، تو نياكان ما را دشنام دادى و آيين ما را به ناسزا گرفتى وبه خدايان ناروا گفته و انديشه و خرد ما را به نادانى و جهل توصيف كردى، و سبب تفرقه و پراكندگى مردم شدى و هركار ناروا و زشتى را به ما روا داشتى، اگر با اين گفته‏ هايت در پى مال و دارايى هستى، ما آن قدر برايت مال جمع آورى مى‏ كنيم كه ثروتمندترين فرد ما به شمار آيى و اگر پُست و مقام مى ‏خواهى، تو را بر خود فرمانروا مى‏ گردانيم و اگر مُلك و املاك مى ‏خواهى، تو را مالك بر خويش مى ‏نماييم، و اگر آنچه به تو الهام مى ‏شود از طريق جنّ است [جن‏ زده شده‏ اى‏] و او بر تو غلبه يافته و شايد هم اين‏گونه باشد، پول زيادى را براى معالجه ‏ات هزينه خواهيم كرد تا بهبوديابى و يا اين‏كه عذرى برايت باقى نمى ‏ماند؟


رسول اكرم(ص) فرمود: «آنچه را مى‏ گوييد در من وجود ندارد، من براى اين‏كه اموال شما را بگيرم به سوى شما نيامدم، نه پُست و مقام مى ‏خواهم و نه قصد فرمانروايى بر شما را دارم، ولى خداوند مرا به عنوان پيامبر به سوى شما فرستاده است و بر من كتاب نازل فرموده و به من فرمان داده تاشما را مژده و بيم دهم.

من دستورات الهى را به شما ابلاغ كرده و شما را پند و اندرز دادم، اگر آنچه را به شما گفتم بپذيريد، در دنيا و آخرت سعادتمند خواهيد شد و اگر آن را نپذيرفته و ردّ نماييد، براى انجام دادن فرمان خدا صبرو شكيبايى پيشه خواهم كرد تاخداوند ميان من و شما داورى فرمايد».(14)


سپس كفار براى مبارزه با رسالت الهى، نقشه ديگرى را طراحى كرده و به او پيشنهاد كردند تا درعبادت و پرستش بت‏ها با آنها شريك و همسو گردد و آنان نيز در عبادات وى، تشريك مساعى داشته باشند، خداوند اين آيات مباركه را نازل فرمود:


«قُلْ يا أَيُّها الكافِرُونَ * لا أَعْبُدُ ما تَعْبُدُونَ» تا آخر سوره و جايى ديگر فرمود: «قُلْ أَفَغَيْرَ اللَّهِ تَأْمُرُونِّى أَعْبُدُ أَيُّها الجاهِلُونَ».


وبعد از آن راهى ديگر را انتخاب كردند و از او درخواست نمودند آن دسته از آيات قرآن را، كه بت‏ها را مورد مذمت قرار داده و بت‏پرستان را به كيفر و عذابى شديد تهديد كرده است، از قرآن برداشته و حذف كند.

خداوند اين آيات را بر پيامبر نازل فرمود:
قُلْ ما يَكُونُ لِى أَنْ أُبَدِّلَهُ مِنْ تِلْقاءِ نَفْسِى إِنْ أَتَّبِعُ إِلّا ما يُوحى‏ إِلَىَّ؛
بگو مرا نمى ‏سزد كه قرآن را از پيش خود تغيير و تبديل دهم، من تنها از وحى پيروى مى ‏كنم.


1- بيان اين‏گونه مطالب درباره شخصيت ممتاز رسول اكرم‏ ساختگى و از اسرائيليات است، در اين خصوص به تفسير شريف مجمع ‏البيان مراجعه شود. «ج6».


2- طبرى مى ‏گويد: ابوسعيد از پدر خود پرسيد: آيا ابوبكر نخستين كسى بود كه ايمان آورد؟ وى گفت: خير؛ قبل از او بيش از پنجاه تن به پيامبر گرويده بودند.
3- ابن هشام، ج‏1.
4- شعرا (26) آيات 214 - 215.
5- ص (38) آيات 4 و 5.
6- فرقان (25) آيات 41 - 42.
7- انعام (6) آيه 34.
8- طور (52) آيه 29.
9- فرقان (25) آيات 4 و 5.
10- اسراء(17) آيات 90 - 93.
11- نجم (53) آيه 23.
12- بقره(2) آيه 170.
13- فرقان (25) آيه 44.
14- ابن هشام، ج‏1.
 

  • تعداد (0) متوسط امتيازات
    0 0 0 0 0
    امتياز شما
    نام :


    نام خانوادگي:


    نظر:
          ليست نظرات
Copyright © 2009 The AhlulBayt World Assembly . All right reserved