سخن پیامبر
« اِنَّ قَلِيلَ العَمَلِ مَعَ العِلمِ کَثِيرٌ وَ کَثِيرَ العَمَلِ مَعَ الجَهلِ قَلِيلٌ »
نهج الفصاحه ، حديث 873
کار اندک که با بصيرت و دانش انجام گيرد بسيار است و کار بسيار که با ناداني صورت پذيرد اندک است .
  • تاريخ: دوشنبه 23 آبان 1390

تحريف درسيره


           

 



رسول جعفريان



تحريف درسيره 
عوامل چندى موجب گرديد تا در كنار علاقه شديدى كه به حفظ سيره رسول خدا (ص ) و جزئيات آن وجود داشت ، تمايل به تحريف اخبار سيره نيز پديد آيد.

اين تمايلات مى توانست ناشى از دسته بندى هاى سياسى و فرقه اى و همچينين اختلافات قبيله اى باشد، همچنانكه بى توجههى عالمان سيره دان به جدا كردن اخبار درست وتوجه به گرداورى هرچيز و هر خبر ،سبب رسوخ كژيهاى فراوانى دركتب سيره گرديد.


بايد توجه داشت كه پس از رحلت رسول خدا (ص ) در مسائل سياسى ، اختلاف هايى ميان قريش پديد آمد و جناح بندى هاى سياسى كه ريشه در نزاع هاى قبيله اى گذشته داشت ، سبب جدا شدن منابع هريك از جناح ها از يكديگر شد.

شدت اين نزاع پس از روى كار آمدن بنى اميّه (درسال 41) ودفاع آنان از ميراث خلفاى نخست ، در برابر امام على (ع ) و انصار، مى توانست نگرش اين گروه ها را درباره حوادث عهد آغازين اسلام و گروههاى شركت كننده در موافقت و مخالفت با رسول خدا (ص )، متفاوت ازهم ، شكل دهد.

نمونه هايى وجود دارد كه نشان مى دهد بخشى از تحريف ها و كژيهاى موجود در سيره ناشى ، از گرايشى است كه در تعظيم برخى از جناح ها و تخريب برخى ديگر تلاش كرده است .

به عنوان مثال ، امده است كه هشام بن عبدالملك اموى (خلافت از 105 تا 125) به اعمش ‍ (م 148) كه گرايشهاى شيعى داشت ، نوشت : براى من فضائل عثمان وزشتى هاى على را بنويس . اعمش در پاسخ ، نامه هشام را در دهان گوسفندى گذاشت و پس از آن نوشت : كه اگر تمام مناقب اهل زمين براى عثمان باشد و زشتى هاى آن براى على ، براى تو نفع و ضررى ندارد.(193)


در نقلى ديگر آمده است كه معمر از شهاب زهرى درباره كتاب معاهده حديبيه سؤ ال كرد. او گفت : على (ع ). آنگاه خنديد و ادامه داد: اگر از اينان (بنى اميه ) چنين سؤ الى بكنيد خواهند گفت : عثمان !(194)

مدائنى نيز اورده است كه ابن شهاب به من گفت :زمانى خالد بن عبدالله قسرى (م 126) حاكم اموى عراق ، ازمن خواست تا كتابى در انساب براى وى بنويسم .من از نسب مضر آغاز كردم .چندى بعد گفت : آن را رها كن و براى من سيره بنويس .

به اوگفتم : درباره اخبار على بن ابيطالب (ع ) چه كنم ، آيا آنها را بنويسم ؟ گفت نه ، مگر آنچه كه وى را در قعر جهنم نشان دهد!(195)كنايه از آنچه كه در مذمت وى باشد.

نمونه ديگر،روايتى است كه درباره برخورد مروان بن حكم (خلافت 65 تا 66) يا ابوسعيد خدرى گزارش شده . ابوسعيد در نزد وى روايت كرد كه پس از نزول سوره فتح ،رسول خدا (ص ) فرمود: پس ‍ از فتح (مكه ) هجرت معنا ندارد و تنها جهاد و نيت مى ماند.

مروان درحالى كه صحابى ديگر زيد بن ثابت ورافع بن خديج در كنارش روى تخت نشسته اند، اگر بخواهند براى تو روايت خواهند كرد؛ اما يكى از آنها ترس آن دارد تا وى را از سرورى قبيله اش برگيرى و ديگرى خوف آن دارد كه از كار صدقات عزلش كنى . مروان شلاقش را بلند كرد تا اورا بزند، وقتى كه وضع را چنين ديدند، اورا تاءييد كردند!


اصرار معاويه درحذف فضائل امام على (ع ) مى توانست روايات سيره را تا آنجا كه مربوط به نقش ان امام مى شد دست كارى كند.

زمانى كه صعصعة به صوحان اصرار بر نقل فضائل امام داشت ، مغيرة بن شعبه حاكم كوفه به وى گفت : ما اين فضائل را بهتر از او مى شناسيم ، امااكنون اين سلطان (معاويه ) غلبه كرده و مارا بر آن داشته تا در نزد مردم از على عيب جويى كنيم ، بسيارى از آنچه به ما دستور داده شده كنار گذاشته و آنچه را ناچاريم اظهار مى كنيم تا جانمان محفوظ باشد. شما نيز اگر قصد نقل فضائل على (ع ) را داريد بطور سرى درمنزلتان نقل كنيد.(196)


ابن ابى الحديد فصلى را به احاديث جعلى كه به تحريك معاويه بر ضد امام على (ع ) ساخته شده ، اختصاص داده است .(197)

احمد امين نيز تاءييد كرده كه بيشتر احاديثى كه در فضائل (صحابه ) روايت شده ، در عهد بنى اميه ساخته شده وبه قصد تقرّب به آنان بوده است .(198)اين روايت بخارى نيز مى تواند به ما كمك كند كه شخصى از براء بن عازب مى پرسد: آيا على (ع ) در بدر شركت داشته !؟(199)


در چنين فضايى بايد گفت : بيشتر از همه آنچه كه در سيره به صحابه مهم نسبت داده شده ، بايد مورد ارزيابى قرار گيرد.

اعتقاد سيره نگاران به عدالت تمامى صحابه به ويژه خلفا، آنانرا بر آن داشته تا از ذكرآنچه بر خلاف اين باور است ، پرهيز كنند.(200)

مثلا در نقلى آمده است كه پس از بازگشت مهاجران از حبشه ، شخصى انان را به دليل ماندن در حبشه نكوهش كرد. اين روايت را ابن ابى شيبه در دو مورد از شعبى نقل كرده ، در يك روايت نام آن شخص آمده (عمر) و در روايت ديگر نيامده است . دليل آن نيز اين است كه رسول خدا (ص ) معترض را به شدت سرزنش كرد.(201)


نمونه ديگر آن كه در نقلى آمده كه پس از حديبيه يكى از اصحاب رسول خدا (ص ) از روى اعتراض از حضرت پرسيد:
آيا اين فتح و پيامبر (ص ) پاسخ مثبت داد.(202)همين روايت از طريق زهرى نقل شده و ضمن آن بجاى يكى از اصحاب ،نام عمر به عنوان معترض ذكر شده است .(203)


نظير همين تحريف در روايت مربوط به يوم الخميس گزارش شده . در يك نقل نام شخصى كه مانعه از آوردن كاغذ و قلم شده آمده .اما در گزارش ديگر با عنوان قالوا نقل شده است .(204)


اين گونه تحريفات بعضا به دست كاتبان و نيز راويان نخست كتاب هاى سيره صورت مى گرفته است . مارسدن جونز محقق كتاب مغازى واقدى (م 207) مى نويسد: نسخه اى كه من آن را در چاپ كتاب ، اصل قرار دادم ، در ذكر اسامى فراريان احد،نامى از خليفه دوم و سوم نداشت .

اما در همان نقل كه در شرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد از واقدى دوم و سوم نداشت . اما در همان نقل كه در شرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد ازواقدى نقل شده ، نام اين دونفر ضمن اسامى ديگر فراريان آن واقعه ياد شده است .در نقل بلاذرى از واقدى تنها از خليفه سوم ياد شده است .(205)بدين ترتيب معلوم مى شودكه روايت واقدى مورد تحريف قرار گرفته است .


دشمنى با انصار و تحريف سيره 

دشمنى امويان با انصار، در تحريف سيره ، تاءثير كلى داشته است . هر چند كثرت راويان انصارى و همچنين عدم غلظت دشمنى با آنان ، به مقدار زيادى موقعيت انصار را در سيره تثبيت كرد.

در منابع ، به هجو انصار توسط بنى اميه و شاعران وابسته به آنان تصريح شده (206)و آمده است كه معاويه و يزيد، اخطل شاعر را بر هجو انصار تصريح مى كردند.(207)


برخورد معاويه با انصار تا آنجا بود كه وى لقب انصار را براى آنان نمى پسنديد.(208)اين دشمنى علاوه بر آنچه در عصر رسول الله (ص ) ميان قريش كافر با انصار روى داده بود به سبب كشته شدن خليفه سوم در مدينه و عدم حمايت انصار از وى بود، حادثه اى كه بعدها امويان در واقعه حره (در سال 63) آن را تلافى كردند. نتيجه اين دشمنى در سيره نويسى ،روايتى است كه زبير بن بكّار گزارش كرده است .


در اين روايت آمده است كه سليمان بن عبدالملك در دوران ولايت عهدى ، ضمن سفر حج ، به مدينه آمد و از آثار اسلامى آنجا ديدار كرد.

در اين ضمن ، وى اظهار علاقه كرد تا سيره رسول خدا (ص ) نگاشته شود. ابان بن عثمان سيره اى را كه خود نوشته بود نزد وى آورد.

وقتى كه كتاب براى وى استنساخ شد و آن را ملاحظه كرد، ديد نام انصار در جريان بيعت عقبه و جنگ بدر آمده است .

سليمان گفت : من چنين فضيلتى براى آنها سراغ نداشتم ، يا خانواده من حقوق آن ها را پايمال كرده اند يا آنان چنين نبوده اند، وبه دنبال اين مطلب از آنان خواست تا آنچع استنساخ شده بود را در آتش ‍ بسوزانند وگفت نيازى به آن ندارد مگر بعد از آن كه با پدرش عبدالملك مشورت كند.

در آن صورت استنساخ مجدد كتاب كار دشوارى نخواهد بود. پس از مشورت با پدر، عبدالملك به وى گفت : كتابى كه در آن از برترى ما ياد نشده ؛ چه نيازى داريد؟(209)بدين ترتيب چنين به دست مى آيد كه خاندان اموى نه تنها تحمل فضائل اهل بيت رسول خدا (ص ) را نداشتند بلكه از آنچه ضمن آن ، تنها نام انصار دربيعت عقبه و يا جنگ بدر برده شده ، بيزار بوده و آن را آتش زده اند.


نقش سيره نگاران در تحريف 

بايد گفت باهمه اين اصرارها حقايق فراوانى به دست راويان بعدى رسيده و در كتب سيره تدوين شده است . اين در حالى است كه حتى بعد از رسيدن اين حقايق به دست سيره نويسان نخستين ، آنان به تناسب عقايد و انديشه ها و جهت گيرى هاى سياسى خود آنها را كم وزياد كرده اند.


ابن هشام در آغاز تهذيبى كه سيره ابن اسحاق صورت داده ، گفته است كه مطالب چندى را حذف كرده است از جمله :واشياء بعضها يشنع الحديث به و بعض يسوء بعض الناس ذكره آنچه روايت آنها قبيح بوده ويا برخى مردم از ذكر آنها كراهت دارند را حذف كرده است .(210)

همين موضع گيرى سبب شده تا وى اشعارى از ابوطالب (ع ) را كه دلالت روشنى بر ايمان وى به نبوت رسول خدا (ص ) دارد و ابن اسحاق آنها رويات كرده از سيره خود حذف كند.(211)


گزينش آنچه كه نقل شده بعدها در قرن سوم و پس از آن گرفتار شديدترين سانسورهاى فكرى و فرقه اى شد.

نگاهى به آنچه كه در بخش ‍ مغازى كتاب بخارى آمده ، نشان مى دهد كه آنچه به عنوان روايت صحيح پذيرفته شده رواياتى است كه با نگرشهاى تند و متعصبانه مذهبى تصفيه شده است .

راوى اين اخبار افرادى شناخته شده و از صحابه و تابعين هستند، كسانى كه به هيچ روى در مخالفت با امويان اقدامى نكردند و نه تنها سوابق عدالت خواهانه ندارند بلكه همچون ابن شهاب زهرى سالها در خدمت آنها بوده اند.

زمانى كه همه چند هزار نفر صحابه ، عادل باشند، روشن است كه نبايد هيچ روايتى كه عدالت آنان را خدشه دار كند نقل شود و يا اگر ديگران نقل كرده اند لا جرم بايد كنار گذاشته شود.


علاوه برآنچه مربوط به منافع امويان و يا ناشى از معيار قرار دادن عقايد و افكار بود. منافع خاندان زبيرى ها نيز تاءثيراتى در سيره نگارى داشته است .

كسانى از سيره نويسان از خاندان آل زبير بوده و در بخش هايى به آنان مربوط بود؛ از جمله اخبار مربوط به ورقه بن نوفل ويا نقش بن زبير است كه از جمله استادان شهاب بن زهرى بوده واخبار سيره را از پدرش عروه نقل كرده ويا از برخى از موالى آل زبير، منشاء اخبار عروه نيز عايشه است كه خاله وى بوده و به دليل نفوذى كه در چند دهه نخست هجرى داشته ، تعداد زيادى روايت درباره اخبار سيره گزارش كرده است .


درباره اخبار خاندان عباس و نقش خود وى درعصر نخست اسلامى نيزبايد احتياط لازم را داشت . بنابر آنچه كه برخى محققان اشاره كرده اند، ابن اسحاق مهمترين سيره نويس ، تعديلاتى را درسيره خود به نفع آل عباس به وجود آورده است .(212)اين بدان دليل است كه وى سيره خودرا به منصور ويا فرزند وى مهدى عباسى تقديم كرده است .


تصويرهاى قصصى در سيره

روايت داستانى از يك حادثه ، با روايت تاريخى و واقعى همان رخداد تفاوت دارد.

اين تفاوت به دليل افزودگيها و كاستيهايى است كه در روايت واقعى وتاريخى آن رخداد پديد آمده و صورتى داستانى و رمانتيك بدان داده است .

لازمه چنين تصويرى ، انحرافات چندى است كه هميشه نيز عمدى نيست . علاقه مردم عادى به روايات داستانى سبب رشد كار قصه گويان صدر اسلام گرديد.

درآغاز تنها تاريخ انبيا گذشته به صورت داستان عرضه مى شد. به مرور برخى از رخدادهاى سيره نيز رنگ داستانى به خود گرفت در همين جا بايد اين نكته را ياداورى كرد كه در يك نقطه تشخيص ‍ رويات تاريخى از روايت داستانى دشوار است و آن مواردى است كه به ويژه در تاريخ انبياء رنگ وحى ، معجزه ، اخبار از آينده و به عبارتى ماوراء الطبيعى دارد.

آنان كه تنها با انديشه هاى مادى سر و كاردارند و تاريخ را صرفا تجلى عناصر واجزاء مادى مى پندارند، هرنوع روايتى را كه مشتمل براين عناصر باشد، داستانى مى دانند و تنها با حذف اين عناصر رضايت به تاريخى بودن آن مى دهند.

در اين باره بايد گفت : اگر مشكل صرفا مساءله غيب و يا وحى باشد، به هيچ روى نبايد چنين رخدادى را روايت داستانى تلقى كرد؛ در واقع زمانى كه ما دليل كافى در اصل وقوع چنين رخدادى داشته باشيم ، نبايد به دليل داشتن جنبه هاى غيبى ، آن رويداد را مورد انكار قرار دهيم .

اما در مواردى كه رنگ قصصى و داستانى غلبه داشته وسند رخداد نيز قابل اعتبار و اعتنا نيست . دقيق در سند و متن ، ان را مورد انكار قرار داد.


آنچه مسلم است اين كه قصه سرايان كه در جامعه نفوذ چشم گيرى داشته اند، در بسيارى از موارد در داستانى كردن واقعيات تلاش ‍ كرده اند.

ابوايوب سختيانى بر اين باور بود كه قصه سرايان حديث را بر مردم فاسد كرده اند.(213)

ذهبى (م 748)نيز از جمله تحريفات قصه سرايان را درسيره ، درمساءله معراج ذكر كرده است .(214)صلة بن حارث غفارى مى گفت : از بين رفتن سيره و سنت رسول خدا (ص ) به دليل وجود قصه سرايان بوده است .(215)

به عنوان نمونه قصه سرايى روايت كرده بودكه رسول خدا (ص ) قبل از ازدواج با عايشه عكس وى را ديده بود و پس از آن روزنه اى مى نگريست تا صاحب آن تصوير را بيابد.(216)شعبه كه از محدثان به نام بود مى گفت : ما براى قصه سرايان حديثى نمى گوييم ؛ چرا كه يك وجب حديث ازما گرفته يك ذراعش مى كنند.(217)


در كنار اين مطلب بايد اشاره كرد كه اخباريها با ذهنيت داستانسرايى خود. كوشيده اند تا براى تمام مظاهر تاريخ دوره جاهلى و اسلامى ، قصه هايى دست وپا كنند.

ذهن جوّال آنها در ساختن داستان بسيار قوى وحتى اديبانه بوده و به هيچ روى نبايد فريب نثر اديبانه قصص آنها واشعارى كه در آن باره مى آورند را خورد. متاءسفانه اين قصص منشاء بسيارى ازتحريفات جدى در سيره شده است .


درباره سيره ابوالحسن بكرى گفته شده كه قابل اعتماد نيست ؛ زيرا او كذاب وقصه هايى جعل كرده كه به هيچ روى قابل اعتماد نيست . نوشته اى وى عمدتا قصصى است نظير، راءس الغول ، كتاب كلندجه و...؛ نام كتابى كه در سير داشته الذوره فى السيرة النبويه بوده است .(218)


يكى از زمينه هاى قصصى در سيره مواردى است كه از قول جن اشعارى نقل مى شود.

در اين باره بايد گفت كه اين سخن ما به معناى نفى وجود جن نيست ؛ چه قرآن به صراحت آن را مورد تاءييد قرار داده است (سوره جن ،آيه 1) بلكه موارد مد نظر رخداد هايى است كه در آنها رسول خدا (ص ) حضور ندارند و افراد معمولى مدعى شنيدن صداى جن و يا شيطان هستند .

در اين خبر دقت كنيد:
(آنگاه كه رسول خدا (ص ) همراه ابوبكر هجرت كرد) ما سه شب صبر كرديم و نمى دانستيم به كدامين سو رفته است تا آن كهه مردى از جن از پايين مكه آمد كه ابياتى از آوازه خان عرب را به آواز مى خواند.

مردم نيز اورا دنبال مى كردند. صداى اورا مى شنيدند اما اورا نمى ديدند تاآن كه از بالاى مكه در آمد. شعر او اين بود:
جزى الله رب الناس خير جزائه
رفيقين حلا حيمتى ام معبد


راوى اين روايت اسماء دختر ابوبكر است كه ابن اسحاق (محتملا) از طريق زهرى از هشام بن عروه از او نقل كرده است .

اشعارى بعدى نيز ادامه خبر مربوط به محل هجرت و اقامت رسول خدا (ص ) و ابوبكر است .(219)بايد افزود كه بعدها نيز برخى از سياستمداران ، اقداماتى را كه بروز آنهابه مصلحت نمى ديدند، به جن منسوب مى كردند و در تاءييد آن اشعارى نيز به جن نسبت مى دادند.(220)


نقش شيطان و جن به همين عنوان در وقايع ديگر نيز به چشم مى خورد؛ از جمله حضور شيطان در مجلس مشورتى قريش ، اندكى پيش از هجرت ، تشكيل دادند تا درباره رسول خدا (ص ) تصميم جدى بگيرند.

در آن روايات آمده است كه ميان آنها ابليس ، در حالى كه لباس خشنى پوشيده بود، در هيئت مردى جليل وارد گرديد، همين شيطان است كه پيشنهاد كشتن رسول خدا (ص ) را ارائه داد.(221)

روشن نيست چه كسى تشخيص ‍ داده كه شيخ جليل ! شيطانى بوده كه درلباس مردى ظاهر شده است . محتمل است كه او مسافرى در مكه بود(و گفته شده كه نجدى بوده ) كه آن زمان داخل آن جمع شده است .

اين شيخ نجدى كه كنايه از شيطان است . در واقع نصب ركن اسود در زمانى كه رسول خدا (ص ) 35 سال داشت نيز حضور دارد.(222)


در موردى ديگر امده است : پس از آن كه مردم يثرب در عقبه با رسول خدا (ص ) بيعت كردند، شيطان بر فراز عقبه با صداى بلندى فرياد كرد: اين صاحبان خانه ها آيا متوجه مذموم (223)و صائبيان (224) همراهش ‍ هستيد؟ آنان براى جنگ با شما اجتماع كردند.

در اين نقل افزوده شده كه رسول خدا(ص ) فرمود. هزا ازب العقبة (225)درلغت آمده است كه اءزب نامى براى شيطان است يا نام ديگرى براى مار.

البته به دليل آنكه رسول خدا (ص ) ناظر و حاضر رخداد است ، در صورتى كه تاءييد شود كه اءزب به معناى شيطان بوده و نيز مطمئن شويم كه مقصود همو بوده ، نه آن كه كنايتى ازبرخى از مشركان شيطان صفت باشد، در اين صورت مى توانيم خبر را تاءييد كنيم .

از اين نمونه اخبار كه شيطان با جن درلباس انسان حاضر مى شود يا در شكل هاتفى فرياد كرده و شعرى مى خواند، موارد ديگرى نيز وجود دارد كه اينجامحل تفصيل آنهانيست .(226)


برخى ، روايت مربوط به خواب عاتكه پيش از غزوه بدر را از نوع قصص ‍ عاميانه دانسته اند كه در سيره رسوخ كرده است .(227)به نظر مى رسد چنين نگرشى بطور كلى ناشى از بى اعتقادى به خواب ديدن است .

اگر سند روايت مشكلى داشته باشد، متن را مى توان پذيرفت . روياى مزبور، حتى اگر جنبه فوق طبيعى نداشته باشد، از لحاظ مادى با توجه به وحشت احتمالى قريش از جنگ (كه كسانى از خود آنها پيش از جنگ مطرح مى كردند) قابل توجيه است .

اين انكار همچنين درباره آنچه جهيم بن صلت عنوان كرده ، اظهار شده است . او گفت در خواب و بيدارى مردى سوار را ديد كه ايستاد و گفت : عتبه ، شيبه ، ابوالحكم و امية بن خلف ... كشته شدند. ابوجهل درباره او نيز گفت : وى (همانند عاتكه ) نبى ديگرى از خاندان مطلب بن عبد مناف است .(228)


چنين واقعه اى نيز نبايد به سادگى مورد انكار قرار گيرد. اين حالات روانى مى تواند موارد مشابه فراوانى داشته باشد، حتى اگر در بيدارى محض ‍ باشد.

بعلاوه بايد توجه داشته كه اين نقلها به مرور، رنگ داستانى به خود گرفته و محتملا اصل روايت تاريخى آن صورت معقولترى داشته است . در بسيارى از اين موارد نمى توان دقيقا بر مفاهيمى كه در روايت آمده تكليه كرد، بلكه بايد به مضمون كلى آنهاپرداخت .

 

 

  • تعداد (0) متوسط امتيازات
    0 0 0 0 0
    امتياز شما
    نام :


    نام خانوادگي:


    نظر:
          ليست نظرات
Copyright © 2009 The AhlulBayt World Assembly . All right reserved